حاج میرمصطفی عالینسب
بسم الله الرحمن الرحیم
* این نوشتار، برای اخوان روشندل و پاکنظر است؛ آنها که بلندی روحشان آنها را انقلابیگون ساخته است؛ و دقتِ دیدهیِ حدیدِ نظرشان آنها را به جستار حکمتها و درسها وادار ساختهاست؛
* این نوشتار که چندی پیش از یکی از دوستان به دستم رسید، یک مصاحبه است با علامه محمدرضا حکیمی؛ در مورد «حاج میرمصطفی عالینسب»؛* تصدیق میکنم که بسیار میتوان از آن درس گرفت و حکمت را اینچنین عملی باید آموخت که فرمودهاند: «کونوا دعاة إلی الله بغیر السنتکم»
* به قول آن یار جفاپیشهای که این نوشته را برایم فرستاد:
« مهم نیست که عالینسب را میشناسید یا نه. این مطالب بسیار درس آموز است. با تمام طولانی بودن، واقعا ارزش مطالعه دارد»
* و بعد از این مصاحبه، مرامنامهای خواهید دید که در آن به نکاتی اشاره کردهام. نکاتی که همهی ما، چه دانشجو باشیم و چه نباشیم، حتی اگر زیر خط فقر باشیم یا غرق ثروت، میتوانیم به آن عمل کنیم؛ میتوانیم جور دیگری زندگی کنیم؛
* مقدمه و اکثر سؤالهای مصاحبهگر را حذف کردهام (برای محدودیت حجم مطلب بلاگفا!) و کلام استاد هم منتخب است. پس ناهمواری احتمالی آن به خاطر این است.
میرمصطفی عالینسب در نگاه استاد محمدرضا حکیمی
درباره مرحوم عالینسب نکتهها و مطالبی وجود دارد که برای هر انسانی آموزنده است، بهخصوص برای اهل تمکّن، اهل مال و ثروت و اهل تفکّر. قبلاً باید این را عرض بکنم که قرآن میفرماید: «ان لیس للانسان الّا ما سعی و ان سعیه سوف یری». یعنی: حقیقت این حیات و حقیقت این زندگی و آنچه برای انسان مهم است، سعیی است که کرده است، سعی در جهت خیر... بهطور طبیعی، خداوند متعال، برای این سعی، وسایلی را هم در اختیار انسان قرار داده است.
در
دنیای ماده و احتیاج، یکی از مهمترین
وسایل برای همین سعی، سرمایه، ثروت و پول است که
انسان به طرق مختلف به دست آورده باشد. در ثروت یک سعی، در اوّل
برای این است که مال و ثروت از راه مشروع کسب شود. یعنی
خود مالها و ثروت، محل سعی است. یک سعی دیگر این
است که حقوق شرعی مال و ثروت ادا شود. حقوق شرعی که میگوییم،
اعم از آن است که به حسب شرع واجب است، یا آنچه که برحسب عقل واجب است؛
عقلی که شرع هم آن را تأیید کرده است، مثل مواردی که فرض
بفرمایید، حقوق شرعی هرچه بوده، ادا شده است، ولی هنوز در
جامعه فقر و محرومیت برطرف نشده است و این هم البته در قرآن تحت عنوان
«حق معلوم» و در روایات، «زکات باطنه» مطرح شده است و در کتاب الحیاة
در فصل «الزکاة الباطنه» کاملاً مطرح گشته است.
زکات باطنه را فقها غالباً مطرح نکرده و جزو اخلاقیات
محسوب کردهاند ولی بزرگان سلف آن را جدّی گرفتهاند، بعضیها
هم واجب دانستهاند، چون روایات زیادی دارد. صاحب جواهر
میگوید: مردد هستم و نمیدانم چه کار کنم. از یک طرف مالی که واجب باشد پرداختش در زکات و
خمس منحصر است. از این طرف هم مسئله حق معلوم خیلی جدّی
است و امر خیلی مؤکدی است.
پس از این بحثها، یکی از مراحل سعی، مال و ثروت است. اینکه در بعضی از روایات از مال تعریف شده است، از این جهت است. نفس مال تعریفی ندارد. در چــه جــهت مصرف شـدنـش تعریف دارد. در روایات وارد شده است: نعم العون علیالآخره. این مال تعریف دارد. والّا آنقدر در روایات از مال و ثروت و تکاثر مذمت وارد شده است که حد ندارد.
یکی از انسانهایی که در زمان ما، واقعاً به حق و به درجه کمال، از ثروت و دارایی خود استفاده کرد و در واقع ثروت را به دست میآورد، برای خدمت و کمک به انسان محروم، مرحوم حاج سیدمصطفی عالینسب بود. تقریباً میتوان ادعا کرد، در جهت صرف مال در راه مردم و انسانهای محروم و فکر و فرهنگ، نظیرش دیده نشده است.

اول آشنایی
ما با ایشان سال 1334 بود. آیتالله میلانی در سال 1333،
در مشهد مستقر شده بودند. در 34 ایشان با مرحوم علامه جعفری به مشهد
آمد و آشنا شدیم و این آشنایی ادامه پیدا کرد و پیدا
کرد تا همین اواخر... بعدها من به تهران آمدم و سه روز در منزل آقای عالینسب مهمان
بودم. منزل ایشان به قدری تمیز بود که گفتنی نیست.
اما سفره که پهن میشد، خیلی ساده بود، یک پارچ آب و لیوان
با یک نوع غذا. یک روز، مقداری ماست هم اضافه شده بود، گفتند:«این
را پسرم سیدحسین خریده است»
ایشان اصلاً با اسراف و تجمّل میانهای
نداشت و میگفت: «مردمی هستند که شام ندارند بخورند، چه معنایی
دارد ما چند جور غذا بخوریم؟»بنابراین همیشه به یک نوع
غذا اکتفا میکرد.
یکی از خاطرههای فوقالعاده جالبی
که از ایشان داریم، این است که: یکی از مهندسهای
کارخانه ایشان، زیر گوش یکی از کارگران کمسن و سال سیلی
زده بود. آقای عالینسب وقتی از این جریان مطلع میشود،
مهندس را به دفترش میخواند و به او که تحصیل کرده دانشگاههای
خارج بود، میگوید: «فلانی! شما میدانید که از
پنجههای شما، برای من طلا میریزد. اما دستی که زیر
گوش کارگر بزند، آن دست دیگر برای من ارزشی ندارد. بفرمایید
به حسابداری و تصفیهحساب کنید و از فردا تشریف نیاورید!»
از طرف دیگر این خصوصیت را هم داشتند که
چند ده متر مانده به کارخانه، از ماشین پیاده میشد و پیاده
وارد کارخانه میشد و نظرشان این بود که: «یک وقت خدای
نکرده، غروری مرا نگیرد و کارگران احساس نکنند من با آنها فرق دارم.»
بنابراین هیچ وقت سواره و با ماشین وارد کارخانههایش نمیشد
که: محیط کار مقدّس است!
یکی دیگر
از داستانهای مهم زندگی مرحوم آقای عالینسب، سوختن و خاکستر شدن کارخانه کارتنسازی است. میدانید
که ایشان در اصل صاحب کارخانه سماورسازی بود و کارشان هم ساختن سماورهای
خانگی بود و کاری به کارتنسازی نداشتند.آن زمان مسئله بستهبندی
در ایران تازه درحال مطرح شدن بود و الآن هم که به حد افراط رسیده
است! کارتن مسئله مهمی شده بود. آن وقت یهودیها در ایران
کارخانه کارتنسازی داشتند.
ایشان از ترس اینکه نکند بازار مسلمانان به دست
یهودیها بیفتد و مسلمانان محتاج آنها بشوند، تصمیم میگیرد
کارخانهای دایر کند و خیلی هم برای اینکه پا
بگیرد و راه بیفتد، زحمت کشید و سعیشان هم این بود
که کار کارخانه ایشان خیلی بهتر از کار کارخانه دیگران
باشد؛ امّا از آن جهت که آقای عالینسب سوابقی داشت و در جریان نهضت ملی شدن
نفت از مرحوم دکترمصدق حمایت کرده بود، دولت [ظاهر منظور قبل از انقلاب است]
میانه خوبی با ایشان نداشت و مساعدت نمیکرد؛ ولی
برعکس در مسائل مربوط به گمرک و... به آن کارخانه خیلی آسان میگرفت
و از هر جهت ارفاق مینمود.
میگفتند: رقابت را به جایی رساندیم
که معادله برعکس شد و دیگر نمیتوانستند به ما سخت بگیرند و یک
مدت بعد عمده کارتن بازار را ما میدادیم. کارخانه در اوج فعالیت خودش دچار حادثهای غیرمنتظره شد و یک
فانتوم سقوط کرد و درست روی همین کارخانه افتاد و همه چیز را به
خاکستر تبدیل کرد. عدهای میگفتند: این حادثه، از طرف
دولت برای صدمه زدن به ایشان صورت گرفته است؛ اما این بعید
است، چون با توجه به قیمت سنگین یک فانتوم و خلبان فوقالعادهای
که آن را هدایت میکرد، نمیتوان آن را عمدی دانست.
بنابراین یک اتفاق طبیعی بوده است، منتها عجیب بود
که درست روی کارخانه ایشان ساقط شد و کارخانهای که تار و پود
آن کاغذ و کارتن بود، به صورت کامل آتش گرفت و خاکستر شد. وقتی این
حادثه را به آقای عالینسب خبر میدهند، نخستین چیزی که میپرسد،
این بود که:«آیا به کسی صدمهای نرسید؟» وقتی
میگویند: نخیر، میگوید: الحمدللّه! یعنی
تنها چیزی که در یک چنین موقعیتی برای
ایشان مطرح بود، این بود که از بینی کسی خون نیامده
باشد، بقیهاش مهم نیست.
یک روز به خود من گفتند: از بین رفتن این
کارخانه، برای من درست مثل این بود که سر نهری نشسته باشم و
مشغول شستن پارچهای کهنه و ملوّث باشم و یکدفعه آب آن را از دستم بگیرد
و ببرد. اهمیتش برای من این قدر بود.
خُب، این
کارخانه نابود شد و حدود صد نفر بیکار شدند ولی از ایشان همچنان
حقوق میگرفتند و گفته بودند: «حقوق شما پیش من محفوظ است، تا زمانی
که ورقه استخدامی بیاورید.» کمکم این اشخاص برای
خودشان کار پیدا کردند، جز بیست نفر که به دلیل کهولت سن و پیری
نتوانستند در جایی شاغل شوند و کسی به آنها کار نمیداد،
و حقوقشان را همچنان مرحوم عالینسب پرداخت میکرد.
نمیشود نفی مطلق کرد، ولی اینچنین
انسانی در کجا پیدا میشود؟ به ویژه در میان
کارخانهداران و سرمایهداران؟ ایشان اصولاً درخصوص ارزش انسان، کار و
کارگر خیلی حساس بود و دقتهای فراوان به خرج میداد.
فراموش نمیکنم که یکی از آقایان اهل علم تهران میخواست دخترش را عروس کند، ولی تمکن جهیزیه نداشت. از بنده خواست به آقای عالینسب اطلاع دهم. ایشان به محض اطلاع مبلغی برای آن شخص فرستاد، گفتند: «کم است!» دوباره فرستاد. باز گفتند: «کم است!» برای سومین مرتبه فرستاد. بعد که کار تمام شد، ایشان به من گفت: فلانی را زنها گول میزنند. من هر سال پانصد دست جهیزیه میدهم. بنابراین از چندوچون هزینه جهیزیه بیاطلاع نیستم، همان مبلغ اول برای جهیزیه متعارف کفایت میکرد.
تجلی عاطفه و انسانیت ایشان را در کجا دیدید؟ به عبارت دیگر کدام حادثه میتواند انساندوستی و مهر و فقیرنوازی ایشان را نشان دهد؟
این اواخر شنیدم
که منزل مسکونیشان را عوض کرده و خانهای در جایی بهتر
تهیه کردهاند. نشانی گرفتم و به دیدنشان رفتم. نشسته بودیم
که در ضمن صحبت گفتند: «فلانی! من در آمدن به این خانه توضیحی
دارم که باید بدهم.» بعد گفتند: از مدتی قبل، احساس میکردم که
نزدیکان من آنگونه که باید در کمک به دیگران با من همکاری
نمیکنند؛مثلاً اگر میگفتم: ده هزار جفت کفش بخرید ببرید
به مدارس پایینشهر، پانصد جفت میخریدند، یا در
ساختن دبیرستانها و... دیدم همکاری نمیکنند. نشستم فکر
کردم که این چه دلیلی میتواند داشته باشد. فهمیدم
که ممکن است فکر کنند من آنقدر خواهم داد و بخشش خواهم کرد که چیزی
برای آنها باقی نخواهد ماند. بنابراین آمدم این خانه را
خریدم تا مطمئن باشند که اینجا هست و با دلگرمی و طیب
خاطر این کارها را انجام دهند!
آن خانه را ایشان آن زمان به قیمت ششصد هزار
تومان خریده بودند، اما میگفتند:«معادل همین پول، تا شش خانه
هر کدام به قیمت صد هزار تومان برای نیازمندان تهیه نکردم
و خانوارهایی را نبردم و در آن خانهها ننشاندم، نیامدم اینجا
بنشینم.» ایشان واقعاً اینطوری بود. من همیشه آرزو
میکردم ایشان را ببرند به حوزهها و مراکز علمی تا درس انساندوستی
و انسانمداری یاد بدهند و آقایانی از ایشان رقت
قلب و عاطفه و انسانیت بیاموزند!
از جمله کارهای
آموزنده مرحوم عالینسب این بود که زمستانها پالتوهای دوخته شده میخرید
و پشت ماشین میگذاشت و در محلههای جنوب شهر به راه میافتاد.
هر کس را که میدید در زمستان پالتویی به تن ندارد، یک
بسته از پالتوها را کنار او میگذاشت، با این استدلال که:«اگر کسی
پالتو داشته باشد، مگر میشود که در زمستان آن را نپوشد؟ پس هر کس که پالتو
به تن ندارد، پالتو ندارد.»
ملاحظه میفرمایید که این رفتارها
چنان انسانی هستند که اضافه بر خودشان نمیتوان توضیحشان داد. یادم
هست همان اوایل و مهمانی بار اول یک شب به من گفتند: «فلانی!
یک وقت فکر نکنی چون شما طلبه هستید و از مشهد آمدهاید،
من مراعات نمیکنم. این داب من است و هر کس مهمان من باشد، من همینگونه
پذیرایی میکنم و به گذاشتن چند نوع غذا عادت ندارم.»
در زلزله بویینزهرا، ایشان خودش به آنجا رفت؛ ولی پیش از اینکه از تهران خارج شود، رفته بود هرچه در کمد خانه از لباس و اسباب و وسایل بود، برداشته بود و با خودش برده بود، تا آنجا که اهل خانه گفته بودند:« یک چیزی هم بگذارید برای خودمان بماند.» این سانحه ظاهراً در سال 1346 روی داد و زلزله عجیبی بود. میگفتند: سه روز بعد از آنکه ما از زیر آوارها جنازه بیرون میکشیدیم، تازه ماشین از بعضی جاها آمد!
برای ما جالب
بود که ایشان سر سال به جای اینکه خمس بدهند، خمس را برمیداشتند
و بقیه را میدادند. معروف شده بود که ایشان سرمایهدارند،
ولی برای خودش چیزی نداشت، چون هرچه داشت، برای
انفاق و بخشیدن بود. مرحوم علّامه جعفری که با ایشان مأنوس
بودند، نکتههایی را در جهتهای اقتصادی از ایشان
استفاده میکرد. ما نیز همینجور بودیم و خدمت ایشان
که میرسیدیم، مغز اقتصادی و به اصطلاح مغز مردمیمان
واکس میخورد و این مختصر مردمدوستی و محروممداری را که
داشتیم، حرفهای ایشان جلا میداد. عالینسب فرهنگی به تمام معنا هم بود و کسی بود که در
شکلگیری کتابخانه امیرالمؤمنین(ع) که در نجف به وسیله
علامه امینی ساخته شد، خیلی کمک کرد. عجیب بود که نجف به عنوان مرکز و کانون تشیع و
مهد علمی شیعه کتابخانه نداشت! تنها کتابخانهای که نجف به صورت
رسمی داشت، کتابخانه شخصی چند نفر از علما بود، مثل مرحوم کاشفالغطاء
و شیخآقابزرگ و دیگران که درش را بازمیگذاشتند تا طلبهها بیایند
و استفاده کنند.
کتابخانهای که علامه امینی از آن استفاده میکرد، در نزدیکی حسینیه شوشتریها، هر روز فقط 4 ساعت باز بود که آن هم بسیاری از روزها با روضه و مجلس ختم و سروصدا همراه میشد و نمیشد کسی مطالعه کند. بنابراین ایشان به متصدی آن کتابخانه گفته بود:«من میخواهم اجازه بدهید وقتی شما در را میبندید که بروید بیایم و شما در را از پشت ببندید.» و او قبول کرد و در را به روی من میبست تا فردا صبح میآمد در را باز میکرد.از اینجا تصمیم گرفتند برای نجف کتابخانهای درست کنند.

مرحوم میرمصطفی عالینسب
در نتیجه همین کتابخانه آبرومندی که الآن
هم هست، ساخته شد و عدهای از تجار تبریزی و تهرانی کمک
کردند. مرحوم عالینسب با مرحوم امینی خیلی مأنوس بود.
وقتی در جلسهای، چند نفر از تحصیلکردگان
غربی، نظریات غربگرایانه اقتصادی را ابراز کرده بودند، ایشان
خیلی با ملاطفت گفته بود:«آنچه آقایان میگویند،
نظریههایی است که من رفته و از نزدیک در کارخانههای
غربی دیدهام. بنابراین از آنها
بیخبر و بیاطلاع نیستم.» بعد جزوهای (گزارش الحیاه)
را که آیات و روایات اقتصادی در آن جمع شده بود، از جیبش
درآورده و بالا گرفته بود که:«ما شهید دادهایم که به اینها عمل
شود و اینها عملی شود، والّا این نظریات غربی چیزی
است که یکی از آنها را شاه هم انجام میداد.»
یک بار که ایشان
برای زیارت مشرف شده بود، مشاهده میکند که علامه امینی
به طبقه دوم ساختمان رفته و با عملهها و بنا حرفی دارد! آقای عالینسب متوجه
میشود که ایشان از چیزی ناراحت است. شب به منزل ایشان
میرود و میپرسد:« شما آن بالا چه کار میکردید؟» آقای
امینی جواب میدهد: «کسانی که این پولها را میدهند
تا این کتابخانه ساخته شود، مرا امین میدانند و من باید
به نحوی اینها را خرج کنم که ضایعات نداشته باشد». صحبت مرحوم
آقای امینی درباره پارهآجرهایی که عمله و بنا دور
میانداختند و یا مقدار سیمانی که کنار دیوار میریزد،
بود و اینکه ریخت و پاش صورت نگیرد. مرحوم عالینسب اینجا چکی به مبلغ چهل هزار تومان میکشد
که: «این مال آن ریخت و پاشها!» و به مرحوم امینی میگوید:«شما
خیالتان از این حیث راحت باشد. این وجه برای ضایعات.
شما که میتوانید وقت خودتان را برای تکمیل الغدیر
بگذارید، چه کار به عمله و آجر و سیمان دارید؟»
آقای عالینسب به امام و انقلاب هم خیلی اعتقاد داشت، منتها
به منظورهای انقلابی، نه به چیزهای دیگر...
متأسفانه از اهل علم کسی عالینسب را درست نمیشناخت. جز مرحوم آقای جعفری
و مرحوم شهید بهشتی. این دو نفر انس دوجانبهای با هم
داشتند. آقای عالینسب میگفتند: من در 23 رمضان هر سال دو رکعت نماز
جانانه برای آقای بهشتی میخوانم.
به عنوان مثال نسبت به قالی دستبافت خیلی حساسیت نشان میداد و از آن با عنوان مالالتجارهای ضدانسانی یاد میکرد، از آنرو که در تهیه و انجام آن انسانها خیلی زجر میکشند، البته آن وقتها فرش ماشینی کم بود و عمده فرشها دستباف بود. بیان عجیبی در این خصوص داشت که من هیچ وقت آن را فراموش نمیکنم. میگفت: «یک فرش دستباف ظریف، وقتی کارش تمام میشود و آخرین گرههایش توسط دست یک قالیباف زحمتکش زده میشود، از زیر چنین دستی که بیرون رفت، زیر پای اعیان و اشراف و آقاپسرها و دخترخانمهای لوکس و مشکلپسند میرود.» بنابراین نسبت به مسائل انسانی خیلی دقت عجیبی داشت. واقعاً و بدون اغراق به ریزترین و دور از ذهنترین مسائل در امور انسان و مسائل انسان فکر میکرد و اهمیت میداد.
درباره هتلها و
ساختمانهای لوکس توجه ظریفی داشت که واقعاً عجیب است. میگفت:«یک
هتل وقتی ساخته میشود و آماده میگردد، آخرین کارش این
است که به کف آن برق میاندازند. آخرین مرحلهای که پس از
هزاران کار کوچک و بزرگ وجود دارد، دست آن کارگر لاغر و یتیمی
است که با انگشتهایی استخوانی، موزائیکهای هتل را
ساب میزند تا براق شود. بنابراین، دستهای زحمتکش یک فقیر
آخرین دستی است که یک هتل را آماده میکند، آن وقت اولین
پایی که پا به این هتل میگذارد، پای مردان و زنان
پاشنهبلند و شیکپوش بیخبر از همه چیز و همه جاست که میآیند
و اینجا دور هم جمع میشوند تا ملکه زیبایی را
انتخاب کنند!». اشارهشان به رسمی بود که آن زمان معمول بود و همه ساله زیباترین
زن سال را انتخاب میکردند و اسمش را میگذاشتند: ملکه زیبایی.
شما دقت کنید و ببینید ایشان باید دارای چه
دقت نظر و چه حساسیت روحی باشد که به چنین مسئلهای توجه
کند و این جور بیان کند که: آخرین دستی که کار یک
هتل اشرافی را تمام میکند، دست کیست و اولین پایی
که وارد میشود و روی آن موزاییکهای براق پا میگذارد،
پای کیست! خیلی عجیب بود. واقعاً خداوند به ایشان
مغز عجیبی داده بود، از نظر دقت و تفکر، فوقالعاده دقیق، دقیق
و توام با عواطف انسانی و مبادی دینی.
این سه چیز را ما تا حالا که به این سن
رسیدهایم، ندیدهایم که کسی این سه مؤلفه را
با هم داشته باشد: مغز آنقدر دقیق و حساس نسبت به
زندگی انسان و قلب آنقدر عاطفی، و عقل آنقدر پرشعاع و متکی به
عقلانیت دینی و قرآنی.
مرحوم عالینسب نسبت به جمع کردن و سامان دادن فقیرانی که در کوچه و
خیابانها هستند و دادن کار به آنها اصرار داشت و شرعاً هم سائل بر کف مذموم
است؛ بنابراین به این فکر میکرد که کار درست کند و به بیکاران
کار بدهد.
بنابراین در کمک کور به سائلان احتیاط میکرد،
ولی تا آنجا که میتوانست، در کار و تولید میکوشید.یک
وقتی ایشان را بردیم قم و چند برنامه برایش گذاشتند و ایشان
هر کجا میرفت درباره مسائلی که باید انجام بشود در جمع آقایان
صحبتهایی میکرد و صبحها هم با هم به حرم میرفتیم. هر وقت که سائلی میآمد و دست دراز میکرد،
ایشان متأثر میشد و به فکر فرو میرفت. بعد که سفر تمام شد و
داشتند به تهران برمیگشتند، به پول آن زمان پنج هزار تومان دادند و گفتند:
من نمیدانم چه کسی مستحق است. این مبلغ را شما به مستحقان
برسانید.
وقتی در جلسهای،
چند نفر از تحصیلکردگان غربی، نظریات غربگرایانه اقتصادی
را ابراز کرده بودند، ایشان خیلی با ملاطفت گفته بود:«آنچه آقایان
میگویند، نظریههایی است که من رفته و از نزدیک
در کارخانههای غربی دیدهام. بنابراین از آنها بیخبر
و بیاطلاع نیستم.» بعد جزوهای (گزارش الحیاة) را که آیات
و روایات اقتصادی در آن جمع شده بود، از جیبش درآورده و بالا
گرفته بود که:«ما شهید دادهایم که به اینها عمل شود و اینها
عملی شود، والّا این نظریات غربی چیزی است که
یکی از آنها را شاه هم انجام میداد.»
نقل میکرد: یک بار رفته بودم به تبریز.
فرزندان یکی از تاجران بزرگ تبریز پیش من آمدند و از
امساک پدرشان گلایه کردند که: به هیچ قیمتی حاضر نمیشود
خرج کند و از من خواستند با او صحبت کنم. من به دیدن او رفتم. تازه نشسته
بودیم که آن بازاری برگشت، به من گفت: فلانی! شنیدهام خیلی
پول خرج میکنی! چطور دلت میآید پولی را که اینقدر
به زحمت به دست میآید، همینجوری خرج کنی و از دست
بدهی؟ دیدم رفتهام او را نصیحت کنم، او دارد مرا نصیحت میکند
که: اینقدر پول خرج نکن!
مصاحبهگر: شما جملهای در باب تورم از آقای عالینسب نقل نمودهاید با این مضمون:«تورم مالیاتی است که اغنیا، به میل خود به گردن فقرا میبندند.» آقای عالینسب با اینکه تحصیلات نداشت، این مطالب را چگونه بیان میکردند؟
اتفاقاً مسئله ما همین است. ایشان خیلی مغز عجیب و غریبی داشت و مطالب مهمی را بیان میکرد. بیانش هم فوقالعاده بود و انصافاً هر مطلبی را که میخواست بگوید، واقعاً عالی بیان میکرد. این جمله ایشان خیلی ظریف است.
واقعاً جمله غیرعادی
است [جمله در مورد هتلهای لوکس که گذشت]. شما فکر کنید که این
را کسی میگوید که ادیب و هنرمند و نویسنده و شاعر
نیست. آن وقت آن را در میان هزارها مشغله و حرف و حدیث میگوید،
و به چنین مسئلهای توجه مییابد. من با شما موافقم: بله، میشود گفت ایشان یک متفکر بود. عالینسب از نظر ذهن حادّ، و مسائل انسانی خیلی
عجیب بود. خیلی عجیب.من
فکر میکنم چنین ذهنی یک مقدارش موهبت الهی بود. یعنی
خداوند این ذهن بیدار و این عقل نورانی را به او بخشیده
بود، منتها او از آن استفاده میکرد و به اصطلاح افتاده بود توی این
خط که استفاده کند و استعدادش را شکوفا سازد.
در روایت هم آمده است که خداوند به کسانی موهبتهایی
میدهد و استعدادهایی می بخشد. اگر استفاده کردند، مثل آب
چشمه میماند که هرچه بکشند و استفاده کنند، زیاد میشود و اگر
استفاده نکنند، مثل یک چیز متروک میشود و عنکبوت به آن تار میبندد.
عالینسب در نهایت حد ممکن از عواطف انسانیاش استفاده میبرد. چون نظام عالم بر موت است: «انک میت و انهم میتون» بنابراین آدم آرزو میکند، کاش اینگونه کسان همیشه بودند و جاودانه میماندند. یعنی همیشه و همواره حضور داشتند. ولی نظام عالم بر این نیست. آدمهایی هستند مثل صدام که هرچه زودتر از دنیا بروند، آدم خوشحالتر میشود. آدمهایی هم هستند که آدم آرزو میکند همیشه باشند و آدم آنها را ببیند و سخنشان را بشنود. مثل مرحوم عالینسب که انسان آرزو میکند: کاش مرگ در زندگی این مرد نبود و او هیچ وقت نمیمرد.
یادم میآید وقتی مرحوم آقای امینی ـ نویسنده کتاب عظیم «الغدیر»- از دنیا رفت، تجلیل خاصی از ایشان نشد. تنها تجلیلی که در تهران از ایشان صورت گرفت، مجلسی بود که آیتالله طالقانی و شهید مطهری در مسجد هدایت برگزار کردند که طبیعتاً ما هم شرکت کردیم. در چهلم ایشان مجلس تذکری در حسینیه ارشاد گرفته شد که حجتالاسلام فلسفی سخنرانی کرد.در آن مجلس مرحوم عالینسب هم شرکت کرده بود. به هنگام ختم مجلس از حسینیه درآمدیم، مرحوم عالینسب گفت: مایلید پیاده برویم و کمی حرف بزنیم. قبول کردم و به راه افتادیم و آمدیم تا خیابان طالقانی فـعلی (تـختجمشیدسابق) و شـرکت نفـت. آنـجـا خـداحـافظی کردیم. تقریباً 6 کیلومتر آن روز با هم پیاده راه رفتیم. غروب جمعه بود. یک بستنیفروشی باز بود. گفت: «برویم با هم یک بستنی بخوریم؟» و رفتیم بستنی خوردیم. وقتی آمدیم بیرون، رو به من کرد و گفت: «من از این خرجها نمیکنم. امروز چون خسته بودیم، این کار را کردم، وگرنه بستنی یعنی چه!؟ من از این خرجهای شخصی ندارم و برای خودم از این خرجها نمیکنم.»
واقعاً هم اینطور بود و به ریال ریال پول و مسیری که باید طی کند، اهمیت میداد و کوشش او این بود برای کسی کاری مفید انجام دهد و همه کار مفید انجام دهند. بنابراین در زندگی ایشان مطلقاً اسراف و تجمل وجود نداشت و این عروسیها را که میدید چه میخرند و چه پارچهها و چه لباسها تهیه میشود، میگفت: یعنی چه!؟ وقتی فقیر و محروم داریم، این کارها چیست؟ اگر دختری نداشتیم که بیجهیزیه نبود، موردی نداشت؛ ولی وقتی هست، چرا باید این کارها را انجام داد؟ این چیزها خیلی اذیتش میکرد. بنابراین تا میتوانست کار میکرد و هرچه درمیآورد، به انسان برمیگرداند.
در آخرین
ملاقات ما، ایشان دیگر مریض احوال بود. یادم هست که وقتی
بنده را شناخت، گفت:«کتابهای شما را شبها میخوانم.»ایشان به
بنده لطف زیاد داشت، ایشان را به جهت روحیاتش دوست داشتیم.
خاطرم هست که من یک بار در عمرم از ایشان هدیه قبول کردم و آن یک
سماور علاءالدین بود که برای ما آورد و ما مدتها از آن استفاده کردیم.
حالا جالب است بدانید که در همین کارخانه سماور هم ایشان به
اقتصاد ملی و قطع وابستگی به خارج نظر داشت. معروف بود که وقتی
در جریان نهضت ملی شدن نفت، تا مدتها به دلایل حقوقی و سیاسی
کسی از ایران نفت نمیخرید و این میتوانست
نهضت را از حیثه ای مختلف دچار آسیب سازد، عالینسب گفته
بود: جای نگرانی نیست، من برای نفتمان مصرف داخلی
درست میکنم و آن وقت این سماورها را وارد خانهها کرد که با نفت روشن
میشد و سبب میشد مقداری از مشکلات مالی دولت در آن زمان
کمتر شود و اقتصاد بدون نفت با مصرف داخلی کمی جلوتر برود.
هنوز ابعاد زیادی در شخصیت مرحوم عالینسب هست
که باید از آنها صحبت کرد. و تحلیل این صفات و احوالات و صفات
روحی غیر متعارف و ممتازی که ایشان داشت، کاری
درخور ارزش است. البته آنچه تعالیم اسلامی
اقتضا میکند، عالینسب بودن است نسبت به مردم و اموال، و
آدمی نباید مال را مال خودش بداند. قرآن هم میفرماید:
وانفقوا ممارزقکمالله. یعنی وقتی انفاق میکنید،
از ارث پدرتان نمیدهید، هرچه خداوند به شما داده است، از آن انفاق کنید.
خداوند توقع ندارد انسان خودش برود از یک جایی خارج از حوزه
قدرت خداوند مالی به دست آورد و انفاق کند. ممکن است عدهای جاهل بگویند: خوب خود ما زحمت میکشیم و صاحب و مالک اموال میشویم.
خیلیهاهم هستند که زحمت میکشند ولی مالک چیزی
نمیشوند. پس این عنایت خداست. در فرمایشی از امام
صادق هم آمده است که: اغنیا فکر نکنند که در نزد خدا کرامتی داشتهاند
که به آنها داده و به دیگران نداده است. نخیر، این را برای
امتحان داده است تا به وظایفشان عمل کنند. مرحوم عالینسب در جهات خیر خرج میکرد و خیلی
متعارف بود، در مرتبه اول، دین. هرکجا پای دین بود و او تشخیص
میداد، از خرج مضایقه نمیکرد؛ دوم، فرهنگ که آثار آن تعداد زیاد دبیرستانهایی
است که ساخته و عدد آنها کم نیست. خصوصاً در آذربایجان و اطراف تبریز؛ سوم انسان محروم بود که نابغه رسیدگی به محرومین
بود، اگر تعبیر نبوغ دراینجا درست باشد و توجه و رسیدگی
بسیار خاص مینمود. به کشورهای خارج هم که میرفت برخلاف
بسیاری از اغنیا که به دنبال تفریح و سرگرمی میروند،
سراغ کارها و کارگرها و کارخانهها میرفت و نمیرفت در اتاق مدیرکل
و پذیرایی خوب. راست میرفت درون کارخانهها را بررسی
میکرد.
درخصوص فرهنگ کمک بسیار زیادی انجام داد
و در مکتبهالامام امیرالمؤمنین(ع) در نجف با مساعدتهای اشخاص
خیر از جمله ایشان ساخته شد.من یادم هست که آقای عالینسب به یکی
از ناشرین بسیار محترم تهران که خدمات بسیار زیادی
به لحاظ دینی و فرهنگی انجام داد، مقادیر فراوانی
کمک مالی کرده بود. مدتها بعد آن ناشر ورشکست شد. آقای عالینسب به جای اینکه از او مطالبه پول کند، کتاب برداشت
و به من اطلاع داد که میخواهد آنها را بفرستد به مشهد تا به طلاب بدهیم
و گفت: کاری نداشته باشید که از طرف کیست و نگویید
چه کسی داده است.
دیانت او و
انسانیت او که هر دو در حدی بالاو و الا مرتبه بود. ایشان متدین
بود و به مبانی دیانت و سیادت خودش التزام داشت وتمام زندگیاش،
یک زندگی دینی بود. یعنی: عالینسب درست است که صبح وقتی از خانهاش خارج میشد،
راه بازار را در پیش میگرفت، ولی حقیقتاً چنین بود
که گویی راه جبهه را در پیش میگرفت. چون در تمامی
این جوش و خروش و کار کوشش و کارخانهها از جمله کارخانه کارتنسازی،
در تمامی اینها جوش و خروش او علیالدّوام میشود گفت برای
اهتمام به امر مسلمین بود. عرض کردم که ایشان کارخانه کارتن را صرفاً
به این انگیزه دایر کرد، که بازار مسلمین محتاج یهود
نشود.
جنسهایی که الآن مردم میخرند، 50 - 60
سال قبل، این کیفیت و بستهبندیها نبود. اغلب مردها هر
کدام برای خود دستمالی برمیداشتند. اول، پاکت ساخته شد، بعد
پاکت کاغذی و پلاستیکی و تا امروز که کیفیت کاملاً
عوض شده است. آن وقت در اقلام بالا و جنسهای کلان، کارتن مطرح شد. قبل از
کارتن، گونی یا جعبه چوبی مورد استفاده قرار میگرفت.
کارتن خیلی راحتتر بود. آقای عالینسب میفرمود: کارتن به اندازهای در صادرات و
واردات اهمیت پیدا کرد که اصلاً اگر به بازار کارتن نمیرسید،
روند کارها بسیار کندپیش میرفت. یهودیها میکوشیدند
زمام بازار مسلمین را در بعد بستهبندی به دست بگیرند تا اگر یک
روز کارتن ندهند، بازار تهران فلج شود. این بود که رفتم این کار را
انجام دادم. این هم هست که چون گرایش مصدقی داشت، او را خیلی
اذیت میکردند، به عکس به دلیل گرایشهای بهاییها
به رژیم، به آنها خیلی ارفاق میکردند.
در مجموع میشود گفت که: ایشان مجاهد فیسبیلالله
بود؛ چون من خاطر جمع هستم که در این حدود 40 سال رفاقت، جوش و خروشی
برای هیچ امری در وجود ایشان ندیدیم، الاّ
جامعه بهطور کلی و انسان محروم بهطور خاص. من بارها با خودم میگفتم:
کاش عالینسب به
کسانی که کارهاشان مربوط به انسان و دین است، انسانیت و دینداری
و محبت انسان درس میداد.
در بعضی از روایات آمده است که: العمل یزید
فیالعلم، شما به هر حهتی که عمل کنید، عملتان در آن جهت زیاد
میشود تا دوباره خود این علم برگردد به عمل تبدیل شود. مرحوم عالینسب در
باب رسیدگی به فقرا این گونه بود. از اول به این کار
پرداخته بود، کثرت اقدام و خلوص در اقدام و دلسوزی، نه از باب رفع تکلیف
صرف، بلکه دلش به حال انسان محروم میسوخت. باز خودهمین کثرت ممارست
در عمل و رفتن به سراغ انسانهای درمانده و محروم و طبقات مظلوم و فکر کردن
به آنها، دوباره تشدید عمل کرده بود تا برگردد و بیشتر کار کند.
توجه آقای عالینسب، بعد از واجبات اصلی، در خصوص خرج مال بود. اهل زیارت
هم بود، جهتهای عبادیاش سر جایش بود؛ ولی بیشترین
حساسیت او در این خصوص بود که خرج باید برای انسان محروم
باشد. در مورد خمس هم خودش به من گفت: سر سال که حساب میکنم، به جای
دادن یکپنجم مازاد، من خمس برمیدارم و بقیه را میدهم. خیلی هم حسابشده و دقیق عمل میکرد؛
به عنوان مثال، یک بار گفت: این دستگیرههای در باید
درست به اندازه دست باشد و نباید زاید از این باشد. با این حال، انفاقهای او دقیقاً روی
حساب بود. اینطور نبود که برای جایی یا کسی
پول بریزد. بنابراین با حساب دقیق و در جای مناسب خرج میکرد.
او آدمی حسابگر، منطقی، متدین و انساندوست و حساس و پرخروش و
پراهتمام مخصوصاً به امور محرومین بود. اینها جاذبههایی
خیلی قوی است. او خیلی اشخاص داشت که در جاذبهاش
باشند، با این حال با اهل علم زیاد در تماس نبود، جز آقای جعفری
و مرحوم بهشتی. خیلیها هم اصلاً او را نمیشناختند و فضای
فکریشان هم فضای عالینسب نبود.
من نظرم این است که خلاصهای از زندگی ایشان
درسی بشود و در کتابهای درسی ذکر شود... ما اشخاص علمی و
دینی کم نداشتهایم، ولی کم کسی بوده که مثل ایشان
نقاطی در زندگیاش باشد که بشود، ثبت تربیتی و تاریخی
کرد و به نسلهای بعد منتقل نمود. مثلاً علامه امینی دارای
این قابلیت است؛ ولی بسیاری عالم بودهاند و عادی.
بعضی عالمند و غیرعادی. ایشان مردی بود صنعتی
و اقتصادی ولی غیرعادی.
ما رئیس کارخانه و مدیر و سرمایهدار کم
نداریم. هستند کسانی که خوبند و کارهای خوب هم میکنند ولی
استاد عالینسب برای رسیدگی به انسان محروم فلسفه داشت.
در واقع مصداق این آیه بود: والذین فیموالهم حق معلوم
للمسائل والمحروم. همه فقها برای حق معلوم حدود قائلند، مرحوم آقای عالینسب تا میتوانست
حدی برای خرج و مصرف برای طبقات محروم قایل نبود، مگر
آنجا که دیگر نتواند.
آقای عالینسب در
مجموع اخلاق لطیفی داشت. بسیار متواضع بود، و با اینکه
برای خودش یک شخصیت بود، تواضع چشمگیری داشت و خوش
برخورد بود. در آن مقدار که ما با ایشان معاشرت داشتیم، خوشخلقی
وی جلب توجه میکرد. به سادگی عصبانی نمیشد. فقط
وقتی از انسانهای محروم حرف میزد، آدم حس میکرد که از
درون شعلهور است، هرچند که در ظاهر عادی حرف میزد. معلوم بود که از
درون میسوزد و نسبت به حقوق محروم با وجود اسرافها
و خرجها و مصرفها احساس مسئولیت میکرد. همواره ساده بود و زندگی
خویش را به سادگی میگذراند. سفرههای او از فرط سادگی
به چشم میزد و اعتقادی به اینکه بر سر سفره دو ـ سه خورشت
باشد، نداشت؛ میگفت: وقتی مردمی هستند که هیچ چیزی
ندارند، دو نوع غذا یعنی چه!؟ یک شب دو خورشت برای او
معنا نداشت. این همان مشی اهل بیت(ع) است که در تاریخ نقل
شده است و نمونهای از آن را در داستان زندگی حضرت علی و مراجعه
برادرش عقیل بن ابیطالب(ع) میتوان دید.
نباید غلو کرد. او انسانی متدین، معتقد،
حساس، انساندوست وظیفهشناس بود، نه در حد معصوم؛ ولی خیلی
از حساسیتهای لازم را در باب اموال و رساندن اموال به اهلش و جوش زدن
برای انسان محروم دارا بود. آنچه ما در ایشان دیدیم، در
احدی ندیدیم. این را به تأکید عرض میکنم که:
آنچه از مرحوم عالینسب دیدیم، در دیگری ندیدیم،
به خصوص به لحاظ جوش و خروش در مسائل انسانی که بینظیر بود.
درست مثل سماوری که همواره در حالِ جوشیدن باشد و هیچ وقت خاموش
نشود تا باز دوباره روشن شود. خیلیها جوش میزدند؛ ولی
باز خاموش میشدند تا دوباره جوش و خروش پیدا کنند! مرحوم آقای عالینسب علیالدّوام
در حال جوش و خروش بود و خودش هم معاشرت تام و تمام با طبقه کارگر داشت. انواع
احترام گزاردن، امتیاز دادن به طبقه کارگر سیره همیشگی
آن انسان بزرگ بود. این نکته مهمی است که میتواند یک اصل
تربیتی بزرگ باشد. او در رفتار هیچ تفاوتی از خود نشان نمیداد.
عالینسب ابداً اهل تظاهر نبود. خیلی از کارهایی که میکرد، آشکار نبود. اگر یک وقت هم به ما از کارهای خود میگفت، بیشتر روی این فلسفه بود که میدانست ما اینگونه فکر میکنیم و یا باید اینگونه فکر کنیم، وگرنه مردی نبود که تظاهری نشان بدهد تا خودی نموده باشد. سعی او بیشتر در جهت این بود که وظیفهاش را انجام بدهد و به بیش از این فکر نمیکرد؛ بنابراین آنچه به ما میگفت، بیشتر دوستانه میگفت؛ مثلاً یادم هست که قبل از انقلاب یک روز به من گفت: من در دوره مصدق خودم به همه ادارات سماور میفرستادم، پیش از آنکه سفارش بدهند و درخواست کنند، ولی الان (دوره شاه) وقتی میخواهند، امروز و فردا میکنم و طول میدهم. به اصطلاح مشهدیها: سرمیدواند. رژیم میفهمید که او در دوره مصدق زود عمل میکرد؛ ولی الان... ولی نمیتوانستند کاری بکنند. او نسبت به دولت مصدق و فعالیتهای آن علاقه نشان میداد.من در حدی که خصوصیات رفتاری ایشان در جزوهای کوچک نوشته شود و به دست مردم برسد و برای دانشآموزان درسی گردد، موافق هستم، بلکه بر آن تأکید میکنم.
***
در همینباره نگاه کنید به:
«الحياة»؛ دايرةالمعارفي اسلامي ـ پژوهشي
خودداری محمدرضا حکيمي از دريافت جايزه فارابی به علت وجود فقر و محرومیت در جامعه
***
نکتهای به عنوان اولین پینوشت باید به خوانندهی هوشیار متذکر شوم:
اول اینکه نقل است میرمصطفی عالینسب نزد مرحوم امام خمینی (ره) جایگاه ویژه ای داشته است، به طوری که در مواردی وقتی تصمیمات شورای اقتصاد به امام (ره) عرضه میشد میگفتند، اگر نظر عالینسب هم این گونه است ایرادی ندارد. زمانی هم که روس ها قرار بود، ذوبآهن اصفهان را احداث کنند، از نجف خبر آورده بودند که امام (ره) از عالینسب خواسته اند تا نظرش را در این خصوص اعلام کند. (+)
دوم آنکه ایشان سمتهای دولتی در دولت آیتالله خامنهای داشتهاند به طوری که میرحسین موسوی سال 79 در جایی (همایش «اقتصاد ملی، عدالت اجتماعی و جهان متحول») گفته است: «در 8 سال جنگ تحمیلی خط اقتصادی دولت عمدتا از اندیشه های اقتصادی استاد عالینسب نشأت می گرفت.» (+) نقل است در در آن دولت، آقای عالینسب مأمور تشکیل شورای صادرات غیرنفتی شد. او این شورا را به سرعت تشکیل داد و برنامه ای را برای توسعه صادرات غیرنفتی تدوین و به رییس جمهور ارایه داد. (+)
و باز، با این حال، دیدم که مصطفی معین در وبلاگش مطلبی در وصف ایشان گذاشته بود، در اردیبهشت 84، (+) و روزنامهی اعتماد هم به همین نحو، (+) به نظر بنده - در عین اینکه خوانندهی هوشیار مجبور به پذیرش نظر بنده نیست- به نظر بنده همین کفایت میکند که در گرایش سیاسی ایشان ولو در اواخر عمرشان سؤال ایجاد شود.
حاصل آنکه خوانندهی هوشیار را به این تدقیق سیاسی متوجه میکنم که آنچه نقل شد، درس گرفتن از روحیات عالی ایشان در حکمت عملی اقتصاد بود که از زبان علامهی استاد، محمدرضا حکیمی نقل شد؛ گرایشات سیاسی ایشان، چه گرایشی نیکو باشد و چه نابهجا، محل بحث، رد و یا تأیید نیست. دقتی بود که به نظرم امثال آن را امروزه لازم است داشته باشیم.
***
پینوشت دوم یک مرامنامه است؛ مرامنامهی من برای خودم که از دوستی آموختم؛ من سعی میکنم بدون اغماض از خودم اینگونه باشم، و دیگران را به این مرامنامه، صرفاً «دعوت» میکنم:
اول: تا کالای ایرانی هست، کالای خارجی نخرم مگر آنجا که ضرورت و حکمت اقتضا کند و در آن صورت هم با حفظ کراهت باطنی اینچنین کنم.
دوم: تا کالای خارجی غیر صهیونیستی و غیر امریکایی هست، مقید باشم که سراغ کالای صهیونیستی و امریکایی نروم. در عمل همیشه امکانش هست.
سوم: تا به خودم در این زمینه سختی و مرارت ندادهام و مقید به این مسئله نشدهام، انگشت اتهام به سوی این و آن دراز نکنم؛ حتی به مسئولین امر که صادرات چنین است و واردات چنان است.
چهارم: در خریدها، مراعات قیمتها را بکنم، مراعات پرهیز از مصرفگرایی را بکنم، مراعات خرج اضافه را بکنم. همچون عالینسب، به گونهای که وصفش رفت.
پنجم: در خریدها، فروشنده و بنگاهی را مرجّح بدارم که سبقتش در تشیع و نزدیکی به آرمانهای انقلاب بیشتر باشد.
ششم: در بعضی زمینههای خاص، مثلا در نشر فرهنگ و خریدن کتابهای مفید (البته به شرط مطالعه و لزوم!) بیباک باشم! توجه داریم که صرف خرید کتاب هم کمک به انتشار آن هست.
هفتم: به دیگران کاری نداشته باشم اما آنها را به این مرام دعوت کنم و اما در عمل، از این نترسم که همه مخالف من باشند.
هشتم: برای پایبندی به این مرامنامه، چه بسا هزینههایی از سنخ هزینههای اجتماعی لازم باشد یا نباشد، این هزینهها را خودآگاهانه و در کمال نشاط از درستی آن بپذیرم.
این گونهی رفتاری، اگر منحصر به من باشد تنها یک اپسیلون است، اما تغییرات اجتماعی به طور پیوسته و شبکهوار در جامعه رخ میدهند. عالمی میگفت: «اگر خوبها خوبتر شوند، بدها هم خوب میشوند». برای اینکه روند جامعه به سمت اصلاح الگوی مصرف برود، من باید اپسیلون خودم را کامل ادا کنم.
اگر این مرامنامه را پسندیدید و پذیرفتید، آن را منتشر کنید و بهترین گونهی انتشار، عمل کردن است.
و السلام.
