سلام ٌ

قولا من رب رحیم

درسی سیاسی از آقا سید روح‌الله؛

بسم الله الرحمن الرحیم

احتمالا آن روزی که آیت‌الله بهجت-ره- فرمود: «ارتحال آیت‌الله اراکی در این زمان و این شرایط مانند این است که پنجاه مرجع تقلید یک زمان از دنیا رفته باشند.» کم‌تر کسی متوجه عظمت این سخن آن‌چنان که باید شد.

بعد از وفات آقا سید روح‌الله خمینی و وفات آقا سیدمحمدرضا گلپایگانی، خیل بسیاری از مقلدین این دو مرجع به آیت‌الله اراکی-ره- مراجعه کردند. پیام تسلیت رهبر انقلاب بعد از وفات آقای گلپایگانی به آقای اراکی نیز خود نوعی توجه دادن به آقای اراکی شمرده شده است. آیت‌الله اراکی همراه آقاسید روح‌الله خمینی و آیت‌الله گلپایگانی از شاگردان آقا شیخ عبدالکریم حائری بودند. با فوت آقای اراکی، «مرجعیت واحد شیعی» به یکی از کم‌رنگ‌ترین نقاط خود رسید.

اندیشه زعامت و مرجعیت واحده شیعی، در بین مصلحان و دل‌سوزان حوزوی ایده جدیدی نیست. در طول تاریخ هم‌واره زعمای شیعه کم و بیش دغدغه این مطلب را داشتند. با همین دغدغه بود که امام خمینی تلاش خود را برای آوردن آیت‌الله بروجردی به قم و تلاش برای مرجعیت واحده ایشان انجام داد. آن‌طور که معروف است گفته می‌شود که بعد از وفات آقای حائری، «آقاسیدروح‌الله» تلاش زیادی برای مرجعیت آیت‌الله بروجردی می‌کرد. آیت‌الله سید رضا بهاءالدینی در این مورد چنین می‌فرمود:

«این‌که زعامت و مرجعیت عامه، به دست آیت‌الله بروجردی باشد، تا حدود زیادی مرهون زحمات امام بود. ایشان صلاح می‌دیدند که باید مرجعیت در دست یک نفر متمرکز باشد. روی همین اصل در این جهت زیاد کوشیدند.» (اقتباس از مجله حوزه شماره 16 - آیت بصیرت / صص 136-137 / سید حسن شفیعی)

آیت‌الله سید رضا بهاءالدینی

در واقع در زمان تجدید حیات حوزه علمیه قم به دست آقا شیخ عبدالکریم، مرجعیت شیعی در نجف و با آقا سیدابوالحسن اصفهانی بود. حوزه قم شخصیت مبرز قابل رقابت با مکتب نجف نداشت. بعد از وفات آیت‌الله حائری، مرجعیت و مسؤولیت حوزه قم با آیات ثلاث (آیت‌الله حجت، آیت‌الله صدر و آیت‌الله خوانساری) بود. با وفات آقا سید ابوالحسن اصفهانی و بعد از سه ماه وفات آقا حسین قمی و با هجرت آیت‌الله بروجردی به قم، عملا زعامت و مرجعیت کل در اختیار ایشان قرار گرفت. آیت‌الله محمد فاضل لنکرانی-ره- که پدر خود ایشان نیز در این مسائل دخیل بوده است این حکایت را چنین وصف کرده است:

بعد از مرحوم آیت‌الله حائری، آیت‌الله حجت و آیت‌الله صدر و آیت‌الله خوانساری، که آن زمان از آنان به آیات ثلاث تعبیر می کردند، مسوولیت حوزه را بر عهده گرفتند و حوزه در زمان این بزرگان هم شرائط بهتری از زمان مرحوم حائری نداشت. بااین که به خاطر زحمات بسیار وارزنده این بزرگان، حوزه از انحلال نجات یافت، ولی رشد و ترقی پیدا نکرد زیرا نکته مهم این بود که: مرجعیت در نجف مستقر بود و در قم، فردی که حتی هم عرض باشد وجود نداشت....

آیات ثلاث: به ترتیب آیت‌الله سید محمدتقی خوانساری، آیت‌الله سید صدرالدین صدر، آیت‌الله سید محمد حجت کوه‌کمره‌‌ای

... لذا بزرگان حوزه قم به این فکر افتادند تا آیت‌الله بروجردی را که آن زمان در بروجرد سکونت داشتند، به قم دعوت کنند. ایشان گر چه تا زمان مرحوم آیت‌الله سیدابوالحسن اصفهانی مرجعیت نداشت، لکن از نظر مراتب علمی اگر نگوییم بالاتراز آیت‌الله آقا سیدابوالحسن بود، حتم، کمتر نبود. ولی به خاطر این که ایشان در بروجرد -که یک شهر غیرعلمی و غیرحوزوی بود- اقامت کرده بودند شهرت زیادی نداشتند... در هر صورت، آشنائی به سوابق علمی و تقوایی ایشان، عده ای از فضلای قم را واداشت که به ایشان بنویسند و از آن بزرگوار بخواهند که در قم اقامت کنند. دراین خلال، جریان مریضی ایشان پیش می آید و برای معالجه به تهران تشریف می آورند. در مدتی که در بیمارستان فیروزآبادی، تحت معالجه بودند، بزرگان و فضلای قم، به عیادت ایشان می روند. دراین دیدارها، بازمساله اقامت ایشان در قم مطرح می شود. تا این که ایشان تصمیم می گیرند پس از بهبودی، به قم بیایند. بالاخره، آن بزرگوار، با استقابل باشکوهی از طرف علماء و مردم وارد قم شدند. امام -رحمة الله علیه- از کسانی بودند که تلاش بسیار نمودند تا آیت‌الله بروجردی به قم بیایند. مرحوم پدر نقل کردند: پس ازاین که آیت‌الله بروجردی وارد قم شدند، حاج آقا روح الله خمینی به من فرمود: «بالاخره ما آقا را به قم آوردیم، اکنون نگهداشتن ایشان با شماست.» حضرت امام، به خاطراحساس وظیفه ای که نسبت به حوزه می نمود، از هیچ کار و تلاشی، به عنوان کمک به آیت‌الله بروجردی، کوتاهی نمی کردند. حتی کارهایی که -به ظاهر- در شأن ایشان نبود انجام می دادند؛ مثلا تلاش می‌کردند برای ایشان پشه بند تهیه و آن را نصب کنند و امثال این‌ها. ایشان پس از استقرار در قم، دو تا درس شروع کردند: فقه و اصول. غیراز آیات ثلاث، تقریبا همه بزرگان قم، به درس ایشان حاضر می شدند از جمله: حضرت امام. آن بزرگوار، سال‌ها در درس آیت‌الله بروجردی شرکت می کردند و یادداشت هم می نمودند که گاهی اوقات، در درس خارج ، مطالبی رااز آیت‌الله بروجردی ، نقل می کردند که ما، در جای دیگر، نمی دیدیم و معلوم می شد از نوشته های خود ایشان است. از نظر کیفی هم ، درس ایشان ، به ویژه فقه، به خاطر ابتکاراتی که داشتند، خیلی جاذبه داشت، فوق العاده بود... در هر صورت ، حوزه قم به جنب و جوش افتاد. و از طرف دیگر، حدود یک سال و نیم از ورودایشان به قم می گذشت که مرحوم آیت‌الله آقا سیدابوالحسن اصفهانی رحلت کردند. من آن زمان، یکی دو سال بود که طلبه شده بودم . طلبه ها پس ازانتشار خبر فوت آیت‌الله آقا سیدابوالحسن اصفهانی، به صورت هیات عزا به سمت منزل آیت‌الله بروجردی راه افتادند، تا هم به ایشان تسلیت بگویند و هم جانشینی ایشان را به طور طبیعی اعلان کنند. یادم هست : وقتی وارد منزل آیت‌الله بروجردی شدیم، دیدم امام -رحمة الله علیه- ازاندرونی بیرون آمدند و مانند کسی که بهترین عزیزش را از دست داده باشد، گریه می کردند. هیچ گاه آن منظره از ذهن من بیرون نمی رود. بزرگان قم، نوعا برای مرجعیت حضرت آیت‌الله بروجردی، تلاش می کردند از جلمه: حضرت امام و پدر من. البته عده ای هم به مرحوم آیت‌الله آقای حاج آقا حسین قمی، نظر داشتند. در هر صورت، دیری نپایید که با رحلت آیت‌الله قمی، زمینه اختلاف جزئی هم از بین رفت و مرجعیت مطلقه در آیت‌الله بروجردی تعین پیدا کرد. چیزی که تا قبل از ایشان و حتی بعد از ایشان، کم سابقه بوده است. (+)

 

آیت‌الله منتظری نیز در مصاحبه با مجله حوزه در پاسخ به سؤالی در این رابطه چنین می‌گوید:

حضرت امام خمینی -رحمة الله علیه- برای آوردن آیت‌الله بروجردی به قم بسیار تلاش کرد؛ زیرا آن بزرگوار از آشفتگی حوزه رنج می بردند بر آن بودند که با آمدن آیت‌الله بروجردی به حوزه نظمی داده شود و حوزه علمیه قم در مقابل توطئه های آن روز، نیرومند گردد. ایشان در زمینه تاثیر آمدن آیت‌الله بروجردی به قم می فرمودند: «آیت‌الله بروجردی ، بیست سال دیر به قم آمده است». پس از آمدن آیت‌الله بروجردی به قم، حضرت امام در درس ایشان مرتب شرکت می کردند درس‌های اصول را مرتب می‌نوشتند. نمی‌دانم تقریرات ایشان چه شده است. در زمینه درس آیت‌الله بروجردی می فرمودند: «درس ایشان، چنان سازنده استت که طلبه ها بدون این که خودشان متوجه شوند، ملا می شوند.»

همین‌طور آیت‌الله جعفر سبحانی نیز به نقش پررنگ حضرت امام در مهاجرت آقای بروجردی به قم تأکید می‌کنند:

«برای آمدن آیت‌الله بروجردی و ماندن ایشان در قم کسی که از همه بیشتر تلاش می کرد، حضرت امام -رحمة الله علیه- بود. اصرار امام هم، ناشی از شناختی بود که ایشان از شخصیت آقای بروجردی داشتند، ایشان نقل می‌کردند:

«سال 23 که نجف بودم و هنوز آقای سیدابوالحسن اصفهانی هم زنده بود، در جلسه ای که عده ای از فضلای نجف شرکت داشتند به آنان گفتم: ایرانیان شما آقایان را نمی شناسند. شما باید برای بعداز آقا سیدابوالحسن ، کسی را دعوت کنید که ایرانیان او را بشناسند، تا حوزه نجف را حفظ کند و گرنه از هم می پاشد. گفتند: مثلا چه کسی؟ گفتم : آیت‌الله بروجردی. این حرف من، آن وقت، برای آنان تلخ آمد، لکن پس از مرحوم سید، معلوم شد در نجف کسی که ایرانیان او را بشناسند، نیست، تا نجف و حوزه آن حفظ کند.»

بنابراین، حضرت امام -رحمة الله علیه- نسبت به آقای بروجردی، از قبل شناخت داشت. روی همین حساب، زیاد فعالیت می کرد که ایشان به قم بیایند و ماندگار شوند. حتی نامه با امضاء، جمع می‌کرد و وقتی آقای بروجردی در بیمارستان فیروزآبادی بستری بود، برای ایشان می فرستاد. بعد هم که ایشان به قم آمدند، امام با ایشان رابطه داشتند و درس ایشان می رفتند هم فقه و هم اصول. امام، درس آیت‌الله بروجردی را مرتب می‌نوشتند. یک وقت تقریرات درس اصول ایشان را دیدم و خواستم آن نوشته‌ها را برای ایشان جلد کنم که نپذیرفت.»

گزارش‌های تاریخی حکایت از رابطه گرم آیت‌الله بروجردی با آقا سید روح‌الله داشت؛ رابطه‌ای که بعدتر به دلایلی به خاطر برخی اختلافات سیاسی (مثلا در مورد فدائیان اسلام) کم‌رنگ‌تر شد و به سردی گرائید.

آیت‌الله بروجردی در کنار آیت‌الله کاشانی

نکته بسیار درس‌آموز و واقعا مهمی که جا دارد ما در این حکایت تاریخی به آن توجه کنیم، این است که با وجود بروز اختلاف در مسائل سیاسی و سرد شدن روابط آن دو بزرگ‌وار، حضرت امام هیچ‌گاه حرکتی که منجر به تضعیف آیت‌الله بروجردی بشود نکردند.

آقای مبرقعی فقیه در این باره می‌گویند:

«حضرت امام، خیلی هوشیار بود. آن بزرگوار، عزت و شکوه حوزه ها و مسلمین را دنبال می‌کرد و هر آن‌چه دراین عزت موثر بود، تعقیب می‌کرد. امام خمینی، پس از فوت آیت‌الله آقا سیدابوالحسن اصفهانی - قدس سره- که نوبت زعامت به آیات: حسین بروجردی و حسین قمی رسیده بود، از آیت‌الله العظمی بروجردی، تبلیغ می‌کرد. مردم را به ایشان ارجاع می داد، حتی برای این مهم به شهرها هم، مسافرت می‌کرد. من از امام پرسیدم: چرا شما مردم را به آیت‌الله قمی ارجاع نمی دهید؟

فرمودند: آیت‌الله حاج آقا حسین قمی، درایران نیستند، بلکه در عراقند لذا باید آقای بروجردی را تقویت کرد، تا حوزه قم و علمای ایران قوت پیدا کنند.

علاوه براین، امام خمینی -قدس سره - آیت‌الله آقا حسین بروجردی را مردی روشن می‌دانست و گمان می کرد که: از طریق آیت‌الله بروجردی، اهداف انقلابی را می‌تواند دنبال کند. بعدها من به ایشان گفتم: شما تبلیغات زیادی برای مرجعیت آیت‌الله بروجردی کردید، ولی آن را که می خواستید نشد. فرمود: بله.

آیت‌الله بروجردی، در ذهنش القا شده بود که: مردم بر عهد و ایمانشان محکم نیستند و کاری از پیش نمی رود. البته در زمان پهلوی بزرگ، چنین هم بود. مردم نه تنها جرات نفس کشیدن نداشتند، بلکه بعضی از آنان به اهل علم توهین می‌کردند. طلاب را برای خوشایند عمال رضاخان، اذیت می‌کردند. خیلی وضع بدی بود.

امام و آیت‌الله بروجردی، به یکدیگر احترام می‌گذاشتند، منتهی امام انتظار اقدامات بیشتری از آیت‌الله بروجردی داشت. می‌خواست که ایشان از قدرت خود، در جهت سامان دادن به حوزه ها و اصلاح امور مسلمین و مبارزه با بدعت فساد و ظلمهای پهلوی، بیشتر بهره ببرد. به برخی از کسانی که اطراف آیت‌الله بروجردی بودند، انتقاد داشت و معتقد بود که آنان، نباید دراطراف آقا باشند، ولی در عین حال نسبت به آیت‌الله بروجردی بسیار احترام می گذاشت و تضعیف زعامت ایشان را جایز نمی‌دانست.»


و باز، در سخنان مرحوم فاضل لنکرانی مطلب دقیق‌تر می‌شود که:

«به نظر من رابطه بین آیت‌الله بروجردی و حضرت امام، به جز مدت اندکی، آن هم به خاطر سوءتفاهمی که پیش آمده بود و بعد هم رفع شد، همیشه در حد بسیار خوبی بوده است. من برای این امر دلیل دارم که اینک عرض می‌کنم:

همان‌طور که اشاره کردیم امام در دعوت از آیت‌الله بروجردی به قم، بیش از همه بزرگان نقش داشت. برای مرجعیت آیت‌الله بروجردی، به‌ویژه بعد از فوت مرحوم آیت‌الله آقاسیدابوالحسن اصفهانی، تلاش بسیار کرد و در نامه به علمای شهرستان‌ها، ایشان را به عنوان مرجع معرفی می‌کرد. امام، جزء کسانی بود که به طور فعال، در درس آیت‌الله بروجردی شرکت می‌کردند. رابطه‌شان با آیت‌الله بروجردی بسیار نزدیک بود. و آیت‌الله بروجردی هم، به ایشان ، فوق العاده احترام می‌گذاشت.

به عنوان نمونه: آیت‌الله بروجردی دستور داده بودند: یک منشی معمم و خوش خط برایشان پیدا کنند. پس از گشتن بسیار فردی را پیدا کرده و خدمتشان معرفی کرده بودند. فرموده بودند: بیایید تا من از نزدیک او را ببینم. وقتی این شخص، خدمت آیت‌الله بروجردی می‌رسد، امام هم آن جا حضور داشته‌اند. این آقا، دراین جلسه، بالادست امام می‌نشیند. بعد که آن شخص رفته بود، حضرت آیت‌الله بروجردی، فرموده بودند.من این منشی را نمی خواهم. علت آن را پرسیده بودند، فرموده بودند: «کسی که بالادست حاج آقا روح الله بنشیند، به درد من نمی خورد.» این بیانگر شدت احترام ایشان به حضرت امام بود.

شخصی در بیت آیت‌الله بروجردی ، بروجردی رفت و آمد داشت و خیلی هم به ایشان نزدیک بود، حضرت امام نظرشان این بود که وجود او، برای مرجعیت آیت‌الله بروجردی، نه تنها مفید نیست که مضراست و صلاح می‌دیدند که این فرد نباشد. این شخص، به لحاظ نزدیکی که با آیت‌الله بروجردی داشت، افرادی را تحریک کرده بود (که هم آن افراد را می‌شناسم و هم نحوه تحریک آنان را می‌دانم، ولی ذکر آن را صلاح نمی دانم) تا خدمت آیت‌الله بروجردی از امام سعایت کنند و چنین بنمایانند که امام، با مرجعیت و موقعیت آیت‌الله بروجردی موافق نیست. طبعا این سعایت‌ها بی‌تاثیر نبود واحترام‌ها از جانب آیت‌الله بروجردی کم شد. امام هم رفت و آمد خود را به منزل ایشان، خیلی کم کردند و کم کم درس ایشان هم نیامدند. این برخورد، تنها در ظاهر امر بود. حضرت امام عقیده‌اش نسبت به شخص آیت‌الله بروجردی و موقعیت ایشان هیچ تغییری نکرده بود. امام حفظ موقعیت آیت‌الله بروجردی را، شرعا لازم می دانست.

شاهد براین قضیه ای است که مرحوم آقای اشراقی برایم نقل کرد. ایشان، که از دوستان قدیمی من بود و مدتی هم با مرحوم حاج آقا مصطفی خمینی، سه نفری مباحثه می کردیم ، گفتند:

تازه با امام وصلت کرده بودم. تابستان بود و حضرت امام برای ییلاق به همدان رفته بودند. همان وقتی بود که به حسب ظاهر، روابطشان با آیت‌الله بروجردی خوب نبود. من برای دیدن ایشان به همدان رفتم. با خودم فکر کردم: حالا که امام، قدری از آیت‌الله بروجردی، رنجش خاطر دارد بد نیست انتقادی از آیت‌الله بروجردی بکنم. تا شروع کردم درباره ایشان به صحبت کردن، امام قیافه اش را درهم کشید، سرش را پایین انداخت و بعد سرش را بلند کرد و گفت: «آقای اشراقی! من به کسی اجازه نمی دهم به زعیم مسلمین اهانت کند. هر کس و در هر مقامی که باشد.»

معلوم شد مبنای امام در حب و بغض‌ها، با آن‌چه ما داریم، فرق می کند. نسبت به دامادش ، آن هم تازه داماد و بزرگ‌ترین، این گونه برخورد کند، برخوردش با دیگران معلوم است.»

***

حسرت مرجعیت واحده شیعی، آن‌چنان که در زمان میرزای شیرازی یا در زمان آقا سید ابوالحسن اصفهانی یا در زمان آقای بروجردی و بعد کم‌رنگ‌تر در زمان آقا سید روح‌الله خمینی شاهد بودیم، هنوز در بسیاری از جان‌ها وجود دارد.

باید توجه داشت که این وحدت در زعامت دینی شیعه، مرهون تلاش افرادی است که در عین اختلاف نظرات در فرعیات سیاست، همگی به امر وحدت اهتمام داشتند؛ مرهون زحمات فضلایی هم‌چون «آقا سید روح‌الله» بود. ما از رفتار امام با آقای بروجردی بعد از بروز اختلاف در مورد فدائیان اسلام و ... ملتفت می‌شویم که حضرت امام در عین اختلاف سیاسی با آقای بروجردی، تضعیف ایشان را حرام می‌دانست و مصلحت وحدت در شیعه را حتی بر مصلحت سرنگونی رژیم ظالم و کثیف پهلوی‌ها ترجیح می‌داد.

توجه به این نکته در سیاست ما راه‌گشاست که تلاش برای وحدت و همدلی و کم‌رنگ کردن اختلافات، از «اصول» سیاست است، اصلی که بسیاری از فرعیات را تحت شعاع قرار می‌دهد. وحدتی که از دیدگاه شیعی در عصر غیبت بر محوریت فقیه صاحب ولایت شکل میگیرد.

بیایید برای ایجاد این همدلی، تلاش کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 23:19  توسط حسین کامکار  | 

پلورالیسم معرفتی؟!

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد

گاهی می‌شود که مطلبی می‌شنوی که هرچند ظاهرش آراسته به نازک‌خیالی و لطافت است، اما، حقیقت و باطن آن نه تنها بهره‌ای از حقیقت ندارد که دشمن خونین حقیقت و حقیقت‌جویی است.

مطالبی خیال‌انگیز و لطیف و خوش‌بو و خوش‌رنگ، مرا یاد پرت‌گاهی ژرف و عمیق می‌اندازد، هنگامی‌که در کناره‌ی آن می‌ایستی، به آسمان نگاه می‌کنی، نسیم موهایت را نوازش می‌دهد و از عظمت و شوکت و جلالی وسوسه‌گر و خیال‌انگیز که در صحنه‌ی مقابل چشمانت می‌بینی، دوست داری فارغ و رها و آزاد از هر قیدی، از بلندای آن به عشق پرواز، بپری و به این نیاندیشی که چه خواهد شد، وه که چه خیال‌انگیز و وسوسه‌گرانه... و وای چون استخوان‌هایت در ته دره در هم کوبیده شود و خورد شود و هلاک شوی... برایت نخواهد ماند جز مشتی استخوان شکسته و دردی جانکاه... شاید بیارزد!!

 

حکایت ما و ورطه‌ی عمیق «پلورالیسم معرفتی» نیز چنین است، در بدو امر، جوینده‌ی راستین و با قدم صدق، پلورالیسم را چاره‌ی تکثر آشفته‌بازار شلوغ مکاتب فکری و دینی می‌بیند، در این آوردگاه و صحنه‌ی نبرد فلاسفه، عالمان، متفکران و البته گاهی، پیام‌بران، انسان از کثرت نظرات متعارض متحیرانه نعره می‌زند و سخت گریبان چاک می‌کند، در بازاری که همه‌ی افکار متعارض و متناقض، داعیه‌ی "ما حقیم" را اعلام می‌دارند، چه بسا جوینده‌ی راستین و با قدم صدق، چاره‌ی کار را در «پلورالیسم معرفتی» بداند.

 

واژه‌ی پلورالیسم برگرفته از دو کلمه ی "Plural" به معنای جمع و"ism" به معنای گرایش است،بنابراین "Pluralism"در لغت به معنای تکثرگرایی ودر برابر فردگرایی (یا به عبارت به‌تر، انحصارگرایی) قرار دارد.

خواننده‌ی هوش‌یار ملتفت هست که بسیاری از دعواهای فکری، صرفا بر سر واژه‌ها و معانی الفاظ بوده است؛ لذا شایسته است قبل از کشیدن تیغ نقد، قدری معنای «پلورالیسم معرفتی» را کندوکاو کنیم تا گرفتار دعواهای واژگانی نشویم.

 

ادعای پلورالیسم:

«تمامی افکار واندیشه‌ها بهره‌ای از حق دارند، هر کدام به فراخور خویش، و نباید هیچ فکر یا اندیشه و یا مرامی را باطل دانست، چه این‌که عالم شناخت افکار و قضاوت در مورد نظرات، جای‌گاه مطلق‌اندیشی و «حق و باطل» کردن این و آن نیست، چرا که شناخت هر کدام از ما، محتمل است که دچار خطا بشود، کژی بپذیرد، و یا لااقل کامل نباشد، پس انحصارگرایی و خودحق‌انگاری و باطل دیدن غیر، در نگاه پلورالیست، مردود است.»

 

و البته چه بسا تقریر‌ دیگری از پلورالیسم باشد که دقیق‌تر و به‌تر از بند بالا باشد، اما به جهت تنگی مجال، ما را قوت آن نیست که به تمامی انحاء آن آن‌چنان که بایسته است بپردازیم. پس سخن را در مورد بند بالا ادامه می‌دهیم.

نگارنده‌ی این سطرها، به خوبی از غم جان‌کاهی که انسان را به ورطه‌ی پلورالیسم می‌کشاند آگاه است، لکن سخن در روان‌شناسی جذابیت این نحوه‌ی تفکر نیست، بلکه سخن از میزان درستی و دقّت آن است. در این بحث، ترازوی سنجش درستی را به پیش‌فرض‌های فیلسوفانه‌ی محل اختلاف نمی‌آلاییم و تنها به عقل بدیهی اکتفا می‌کنیم، در حد این‌که محال است گزاره‌ای با نقیض آن گزاره در عین حال صادق باشند. (به قول علما، محال بودن اجتماع نقیضین)

و باز خواننده‌ی نکته‌سنج و مدقق، توجه دارد که اگر چنین عقلی را نیز مخدوش بدانیم، خواسته یا ناخواسته به وادی سوفسطی‌گری کشیده می‌شویم و باید با چشمان خویش، حقیقت‌جویی را در مسلخ ببینیم، آه که درد حق‌جویی ما را به کجاها که نمی‌کشاند!

بسیار ساده است که تشخیص دهیم در آن همه مکاتب و نظریاتی که آن‌ها را مطرح کردیم، گزاره‌های متعارض فراوان یافت می‌شوند. گزاره‌های متعارضی که حداکثر یکی از آن‌ها می‌تواند درست باشد، وگرنه یا معنای تعارض را نفهمیده‌ایم و یا معنای درست بودن را!

 

 تعارض، یعنی جایی که دو گزاره نشود که هر دو صادق و درست باشند، مثلا این دو گزاره: «دکتر محمد مصدق، در تهران مرد» و «دکتر محمد مصدق، خارج از ایران مرد.»

و عدم تعارض، مثل این دو گزاره است که: «دکتر محمد مصدق، در تهران مرد» و «دکتر محمد مصدق، در خارج از تهران به دنیا آمد.» که همان‌طور که روشن است ممکن است هر دو درست باشند، برخلاف حالت متعارض که ممکن نبود.

و یا به عبارت دیگر، یک bit داریم که یا صفر است و یا یک، نمی‌شود هم صفر باشد و هم یک!

پس سخن از گزاره‌های متعارض و یا حتی متناقض است، از آن‌جایی که در مکاتب و نظریات مختلف، گزاره‌های متعارض وجود دارند، پس هیچ جان بیدار و وجدان هشیاری نخواهد پذیرفت این‌را که هر دوی این‌ها بر حق باشند، به این معنا که تمام گزاره‌هایشان در عین تعارض حق باشد.

بله، البته گاهی دو اندیشه‌ی به ظاهر متناقض و متعارض، تنها در ظاهر تعارض دارند و با دقت نظر و تعمق بیشتر معلوم می‌شود که این‌ها متناقض نیستند بلکه در طول یکدیگرند اما صحبت ما آنجاست که دو رأی متناقض باشند که در این حالت نمی توانند هر دو حق باشند.

 

گذشته از این، جوینده‌ی تشنه‌ی حقیقت که از سر حق‌جویی به این منزل کشانیده شده بود، بعد از این‌که با شیفتگی آیین پلورالیسم را پذیرفت، ناگهان متوجه می‌شود که خود این نحوه‌ی تفکر نیز منکران سرسخت و زیادی دارد، و آن‌گاه ملتفت می‌گردد که به جای رسیدن به جایی که همه را بحق بداند، مسلکی را گزیده است که خود این مسلک محل اختلاف بسیاری است و در وسط معرکه نبرد واقع شده است، و پا فشاری بر یک مسلک خاص، حتی بر «آیین پلورالیسم»، از آیین پلورالیسم به دور است. و باز در آن‌جاست که ملتفت می‌گردد «مکتب پلورالیسم» در عرض مکاتب دیگر عرضه می‌شود و نه در طول آن‌ها، برگزیدن «تکثرگرایی» به معنای نفی همه‌ی «انحصارطلبی‌ها»ست. به عبارت دیگر، پلورالیسم به حکم خودش مردود است. بعد از گذشت مدتی، شاهد جمعی از افراد هستیم که «تکثرگرا» هستند و جمعی دیگر که تکثرگرا نیستند. خود این جمعیت «تکثرگرایان» فرقه‌ای است از فرقه‌هایی که تا قبل از این بود، و مکتبی معرفت‌شناسانه است در عرض سایر مکاتب معرفت‌شناسانه که انتخاب آن به حکم خودش مردود است.

در این‌جاست که آن جوینده‌ی حق، تنها در صورتی می‌تواند به آیین و مرام پلورالیسم معتقد بماند که همان‌طور که در بند بالایی رفت، نسبت به پلورالیسم، انحصارگرا نباشد، و همان‌طورکه احتمال خطا را در معرفت انسان دخیل می‌دارد، در انتخاب مکتب پلورالیسم نیز چنین احتمالی را بدهد، چه این‌که پلورالیسم، مخالفان سرسختی نیز دارد. پس همان‌طور که مکاتب را با یک دیده نگریست و گفت: همه‌گی به حد خویش بهره‌ای از حقیقت برده‌اند، در این‌جا نیز صادقانه بگوید که «انحصارگراها» نیز بهره‌ای از حقیقت برده‌اند، و الا یک سر و دو سودا – و یا شاید یک بام و دو هوا- که نمی‌شود!

پس پلورالیست، نمی‌تواند نسبت به خود پلورالیسم هم انحصارگرا باشد و باید مونیزم یا انحصارگرایی را نیز به حکم خود پلورالیسم ارج بنهد و تصدیق کند که از حقیقت بهره‌مند است... و اگر چنین کنیم یا دیگر پلورالیست نیستیم و یا باید به ورطه‌ی شکاکیت و یا سوفسطایی‌گری فرو رویم و یا دچار تناقض‌گویی‌های پریشان بشویم.

پس علاوه بر این‌که پلورالیسم با عقل مبرا از پیش‌فرض‌های متافیزیکال در تعارض بود، پلورالیسم حتی با خود نیز در تعارض است و خنجرش همان‌طور که بر جان انحصارگراها فرود می‌آید، خویشتن را نیز بی‌نصیب نمی‌گذارد.

و آن‌گاه، جوینده‌ی خسته، سر در گریبان خود فرو می‌برد و با صدق از خود می‌پرسد: «آیا کسی که میگوید پلورالیسم مزخرف محض و باطل محض است طبق آیین پلورالیسم چه سهمی از حق دارد و آیا آن هم حق است و یا نه؟!»

حال این جوینده‌ی خسته و ناکام، که در این کویر بی‌آب، به سوی سرابی دویده بود، حالا چه چاره‌ای دارد برای جستن حقیقت و آیا اصلا چاره‌ای هست؟ یا باید یک سره یکی از جامه‌ها‌ی شکاکیت و یا تکثر گرایی را بر تن کند؟

آیا حقیقت را دست نایافتنی بداند و حال آن‌که گوش قلبش از جان خواهان شنیدن نوای خوش حقیقت است؟

 

و حالا، بگذریم از این بحث‌های فلسفی، خودمانیم، چیزی، شاید خود حقیقت، در جانش آوا می‌دهد که: من دست یافتنی‌ام اما نه برای هر کس، که برای آن‌که در راه رسیدن به من مجاهده کند، و دست از طلب ندارد تا کام او برآورم. به قول قرآن کریم:

«و الذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا و إن الله لمع المحسنین»

گاهی می‌بینیم افرادی را که در این جست‌وجو و پیکار، می‌بینیم که ضعیف ظاهر می‌شوند، یا فکرشان آشفته است و یا به اندازه‌ی لازم و کافی تلاش خویش را به کار نبسته‌اند و خوش‌دلانه و به خاطر نشناختن «حقیقت مطلقی که هر چه غیر آن باطل است»، به خاطر این‌که رخ زیبای مه‌تاب‌گون حقیقت را ندیدند، سر انکار بلند داشتند و این‌گونه اختلاف ارباب مذاهب و مکاتب را به گمان خویش چاره کردند، حال آن‌که به جانم سوگند، ورطه‌ی پلورالیسم، به سوفسطایی‌گری و شکاکیت نزدیک‌تر است تا با حق‌گرایی و حق‌جویی... و شاید اگر حسن ظن به خرج بدهیم بگوییم که غافل‌اند از توهینی که به ساحت پاک و مقدس حقیقت نموده‌اند... به تمام آنانی‌که عارفانه و عاشقانه جام شوکران حقیقت‌جویی را سقراط‌وار در طول تاریخ، نوشیده‌اند.

 

باشد که هدایت گردند... شمس جمال مولا صلوات

 

***

پی‌نوشت: شایسته است یکی از سخنان دکتر عبدالکریم سروش را در این‌باره بیاوریم تا سستی این رأی بیش از پیش آشکار شود:

«خطایی که بعضی‌ها مرتکب شدند این‌است که گفته‌اند: بله، ما هم به این قائلیم که مثلا در مسیحیت، مقداری مطالب حقّه هست. اما به جدّ، باید به اینان گفت که این پلورالیسم نیست. این مونیزم (و انحصارطلبی) است. یعنی به «یک حق مطلق» قائلند و چون دیگران هم علی‌الفرض، به بخشی از حق قائلند، می‌گویند بله آن‌ها هم قبولند. اما محل بحث این‌جا نیست. در پلورالیسم، بحث در باره "مختلفات" است. یعنی در آنجاها که اختلاف پیدا می‌شود یعنی اگر فرض کنیم در یهودیت و اسلام و برخی ادیان دیگر، اعتقاد به خدای واحد به یک نحو و در یک سطح است، در این‌جا دیگر بحث پلورالیسم معنا ندارد. پلورالیسم، وقتی است که فرض کنیم اوصافی برای خداوند بیان می‌شود که احیانا با اوصاف مورد قبول اسلام فرق دارد.»

 

دلم برای کسانی می‌سوزد که اتّباع از ایشان می‌کنند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 4:10  توسط حسین کامکار  | 

معرفت و قلب

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد

نخست این‌که باید دانست مباحث معرفت‌شناسانه و مباحث وجودشناسانه از هم قابل انفکاک نیستند و تأثیر آن‌ها روی هم بسیار عمیق و بنیادین است، به نحوی که هیچ یک از این دو را نمی‌توان بدون دیگری پرداخت. به خصوص هنگامی‌که به مقولاتی چون علم حضوری و شهود نفس و یقین بخواهیم بپردازیم.

دیگر این‌که در برخی مسائل معرفت شناسی، هم‌چون «ذهن‌شناسی»، از یک سو با معرفت‌شناسی پیوند دارند و از سوی دیگر با روان‌شناسی و فلسفه زبان. این ارتباط، موجب می‌شود که برای پرداختن به معرفت شناسی، به این ها هم بپردازیم. لازم به ذکر است مسائل عرفان نظری بعضا سخت در نتیجه‌گیری‌ها مؤثر واقع خواهند شد و لذا آشنایی اجمالی با آن نیز در بحث حاضر، بسیار مفید است.

***

هنگامی که می‌اندیشیم، مفاهیم را با هم می‌سنجیم، در مورد درستی یا غلطی گزاره‌ها حکم می‌کنیم و ... در همه این‌ها یک فرآیند ذهنی انجام می‌دهیم. در این فرآیندها عمدتا از یک زبان برای اندیشیدن استفاده می‌کنیم. سعی می‌کنیم روند خاصی را طی کنیم.

ذهن ما خود از مسائل مختلف متأثر می‌شود. مثلا اگر دو مفهوم یا دو لفظ را زیاد در کنار هم بشنود، بین آن‌دو ملازمه ذهنی برقرار می‌شود به نحوی که ذهن با تأمل روی اولی به دومی منتقل می‌شود. پس ذهن ما و روند اندیشه ما بی‌تأثیر و مجرد از ورودی‌هایش نیست.

اما نکته‌ای که در این مقام شایسته اشاره است، این است که مرتبه و ساحتی در انسان هست که مقدم بر ذهن اوست. آن هم ساحت قلبی انسان است. ساحتی بس عمیق‌تر از ساحت ذهنی. در واقع مفاهیم و الفاظ ذهنی مقدمه‌ای است برای درک معانی در قلب.

برای مثال، به لفظ «محبت» توجه کنید. این لفظ، یک «مفهوم» در «ذهن» شما حاضر می‌کند. این مفهوم، خود با مفاهیم دیگر و الفاظ دیگر در ذهن شما پیوند دارد. حال، چشم بر هم بنهید و به «معنا»ی محبت توجه کنید. دیگر لفظ را کاملا رها کنید. فقط روی معنا دقت کنید. به هیچ لفظ و مفهومی توجه نداشته باشید و فقط معنای محبت را توجه کنید.

درک معانی در این سطح، کار ذهن نیست بلکه در ساحت عمیق‌تری از وجود انسان اتفاق می‌افتد که آن را قلب می‌نامیم.

ذهن، یک سیستم زبانی است که با جملات و گزاره‌ها و الفاظ و مفاهیم و روابط این‌ها سر و کار دارد. اما کار قلب، درک معانی و درک واقعیت‌هاست. آن‌چه در قلب هست کاملا حضوری است و در واقع آن‌چه که ما از تکاپوی علمی به دنبال آن هستیم ادراک قلبی برخی معانی و معارف است نه رسیدن به گزاره‌هایی ذهنی از روی گزاره‌های دیگر.

نکته دیگر این‌که ارتباط ما انسان‌ها با هم نیز از طریق زبان انجام می‌گیرد. لذا این الفاظی که هم‌اکنون مطالعه می‌فرمایید ابتدائا و مستقیما روی ذهن شما تأثیر خواهد کرد؛ اما سعی بر این است که به ساحت قلبی خود توجه پیدا کنیم.

قلب، برخی حقائق را مستقیما در می‌یابد و بر آن شهادت می‌دهد. این شهادات را اگر به لفظ بیاوریم وارد مرحله ذهنی شده‌ایم، در واقع قلب در این شهادات خود لفظ و مفهوم به کار نمی‌برد بلکه خود معنا را مستقیم شهود می‌کند. بنابراین باید توجه داشت که ارکان معرفت و محل اصلی آن ذهن نیست بلکه قلب است.

آن‌چه پیامبر اسلام از پیروانش خواسته است تصدیق قلبی است علاوه بر تصدیق ذهنی. ایمان به معنای تصدیق قلبی است.

تصدیق ذهنی، متواطئ است نه مشکک. اما تصدیق قلبی، شدت و ضعف خواهد داشت.

مثلا قلب یک مؤمن چنین شهادت می‌دهد که «شهادت می‌دهم بر اینکه حقیقتی هست مطلق و آن حقیقت را میشناسم و به آن ایمان دارم. تنها او شایسته پرستش است»

نکته دیگر این‌که قلوب، خود از لحاظ درجات، مختلف‌اند. از لحاظ حیات، عشق، پرستش، ادراک و ...

***

آیا «قلب» در قرآن نیز با این معنایی که آوردیم سازگاری دارد؟ ادعا نمیکنم که مطابقت دارد. شاید داشته باشد.

قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْريلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى‏ قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُدىً وَ بُشْرى‏ لِلْمُؤْمِنينَ (بقره 97)

لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ في‏ أَيْمانِكُمْ وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَليمٌ (بقره 225)

وَ مَنْ يُرِدِ اللَّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً أُولئِكَ الَّذينَ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظيمٌ (مائده 41)

***

باید دانست که قلوب از لحاظ درجات و شدت حیات مختلفند؛ و معرفت انسان از میزان پاکی و صفای باطن و تقوای او تأثیر میپذیرد. کما اینکه در قرآن کریم میخوانیم: «یا ایها الذین ءامنوا اتقوا الله یجعل لکم فرقانا» و یا در روایات میخوانیم با این مضمون که نور علم را با عمل و تقوا طلب کنید از خداوند.

آیا معرفت به توحید و معرفت به خداوند -جل جلاله و عزه- معرفت حضوری قلبی است یا حصولی؟ آیا بین ما و خداوند مرز و حائلی هست؟ «واعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه». و آیا از معارف اسلامی چنین بدست نمیآید که این معرفت، عمیقترین معرفت هر انسانی (و بلکه هر موجودی) است؟

و الحمد لله

***

اللهم صل علی محمد و آل محمد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 7:53  توسط حسین کامکار  | 

عزم

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد

گفت: «جوهره انسانیت به عزم است»

خدا خیرش بدهد.

یعنی میزان انسانیت تو بسته به عزم تو دارد. و اگر بخواهی میتوانی کوه ها را از جا تکان بدهی... اگر واقعا بخواهی... ندیدی اولیاء الهی را؟

گفت: «علامه طباطبایی برای جراحی و درمان به لندن رفته بودند. قبل از جراحی چشم، اطبا خواستند ایشان را بیهوش کنند که ایشان گفتند: نیاز به بیهوشی نیست. بعد از تعجب اطبا، یکی از آنها گفته بود: نمیشود که، موقع بیهوشی رگهای چشم گشاد میشود و امکان جراحی ایجاد میشود، لذا باید بیهوشی باشد. علامه گفته بودند: هر وقت لازم شد بگویید خودم رگها را گشاد میکنم.»

گفت: «جوهره انسانیت به عزم است»

شمس جمال مولا صلوات-

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 0:0  توسط حسین کامکار  | 

معرفت

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و ال محمد

و اما تابستان و کارآموزی...

*ــ و اما بعد آدم گاهی میماند که چطور بعضی ها در پررویی روی سنگ پا را سپید میکنند!

خدمتتان عارض است که این همه بشر هزاران سال به این فکر کرده که چگونه باید طریق سعادت بپیماید و بلکه اصلا سعادت حقیقی چیست و از این حرفها... این همه حکما و فلاسفه و پیامبران و ... کشته و شهید شدند در راه حقیقت...

حالا آدم میماند که چطور بعضی با کمال وقاحت اسّ معرفت را به سخره میگیرند...

و از این دسته هستند نسبی گرایان- آنان که حقیقت مطلقه محضه را (که چقدر شهید در راهش بر خاک افتاده) به سخره گرفتند. و یا نغمه سوفسطایی گری را با ساز مدرنیته و پست مدرنیته به صدا درآوردند.

گاهی بر این نسبی گرایی و سوفسطی گری نوین خود رنگ تکثرگرایی میزنند و گاهی بر تکثرگرایی لباس عرفان به تن میکنند. هیهات...

*ــ و بعد از نکات بی بدیلی که در اسلام به آن توجه شده است تأثیر پاکی و تقوا بر شناخت است. پاکی روی شناخت انسان تأثیر میگذارد:

یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله یجعل لکم فرقانا

این پاکی و تقوا جان را صفا میدهد و عقل را به وجد میآورد. گفت: "میشل فوکو" سخت در انحراف جنسی بود (دیگه نذار خیلی شرح و بسطش بدم). آیا او میخواهد بشر را با فلسفه اش به سعادت برساند؟!

و از دیگر نکات قابل توجه اینکه نجات در تلاش صادقانه برای خدا است. کسی که صادقانه پاکی بورزد و تلاش کند خدا او را هدایت خواهد نمود

و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و إن الله لمع المتقین

و الحمد لله رب العالمین

پی نوشت: اگر دقت کرده باشید در فرهنگ وب نویسی پدیده ای هست به نام دل نوشت. قالب دیگری هم هست که کوتاه نوشت است. ما این دو قالب را کمتر درک کردیم و  از سرانگشتان پرهنر ما به دور ماندند. الحال فرصت باقی است.

پی نوشت ۲: کارآموزی و تابستان... یک مقدار باید لاقیدی کنیم... پس هر چه بخواهد دل تنگم میگویم... فعلا که کارمان شبیه سازی مدل کنترلی موتور یک بالابر (یحتمل یه چیزی تو مایه های آسانسور) شده است... خدا به خیر کناد...

پی نوشت ۳: تا حالا فکر کردی آیا میتونیم فیزیک اسلامی داشته باشیم یا نه؟ خوب در موردش فکر کن تا بعدا اگر توفیق داشتید براتون در موردش بنویسم!

جمال رخ ساقی صلوات-

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 10:54  توسط حسین کامکار  |