تبليغاتX
سلام ٌ

سلام ٌ

قولا من رب رحیم

درسی سیاسی از آقا سید روح‌الله؛

بسم الله الرحمن الرحیم

احتمالا آن روزی که آیت‌الله بهجت-ره- فرمود: «ارتحال آیت‌الله اراکی در این زمان و این شرایط مانند این است که پنجاه مرجع تقلید یک زمان از دنیا رفته باشند.» کم‌تر کسی متوجه عظمت این سخن آن‌چنان که باید شد.

بعد از وفات آقا سید روح‌الله خمینی و وفات آقا سیدمحمدرضا گلپایگانی، خیل بسیاری از مقلدین این دو مرجع به آیت‌الله اراکی-ره- مراجعه کردند. پیام تسلیت رهبر انقلاب بعد از وفات آقای گلپایگانی به آقای اراکی نیز خود نوعی توجه دادن به آقای اراکی شمرده شده است. آیت‌الله اراکی همراه آقاسید روح‌الله خمینی و آیت‌الله گلپایگانی از شاگردان آقا شیخ عبدالکریم حائری بودند. با فوت آقای اراکی، «مرجعیت واحد شیعی» به یکی از کم‌رنگ‌ترین نقاط خود رسید.

اندیشه زعامت و مرجعیت واحده شیعی، در بین مصلحان و دل‌سوزان حوزوی ایده جدیدی نیست. در طول تاریخ هم‌واره زعمای شیعه کم و بیش دغدغه این مطلب را داشتند. با همین دغدغه بود که امام خمینی تلاش خود را برای آوردن آیت‌الله بروجردی به قم و تلاش برای مرجعیت واحده ایشان انجام داد. آن‌طور که معروف است گفته می‌شود که بعد از وفات آقای حائری، «آقاسیدروح‌الله» تلاش زیادی برای مرجعیت آیت‌الله بروجردی می‌کرد. آیت‌الله سید رضا بهاءالدینی در این مورد چنین می‌فرمود:

«این‌که زعامت و مرجعیت عامه، به دست آیت‌الله بروجردی باشد، تا حدود زیادی مرهون زحمات امام بود. ایشان صلاح می‌دیدند که باید مرجعیت در دست یک نفر متمرکز باشد. روی همین اصل در این جهت زیاد کوشیدند.» (اقتباس از مجله حوزه شماره 16 - آیت بصیرت / صص 136-137 / سید حسن شفیعی)

آیت‌الله سید رضا بهاءالدینی

در واقع در زمان تجدید حیات حوزه علمیه قم به دست آقا شیخ عبدالکریم، مرجعیت شیعی در نجف و با آقا سیدابوالحسن اصفهانی بود. حوزه قم شخصیت مبرز قابل رقابت با مکتب نجف نداشت. بعد از وفات آیت‌الله حائری، مرجعیت و مسؤولیت حوزه قم با آیات ثلاث (آیت‌الله حجت، آیت‌الله صدر و آیت‌الله خوانساری) بود. با وفات آقا سید ابوالحسن اصفهانی و بعد از سه ماه وفات آقا حسین قمی و با هجرت آیت‌الله بروجردی به قم، عملا زعامت و مرجعیت کل در اختیار ایشان قرار گرفت. آیت‌الله محمد فاضل لنکرانی-ره- که پدر خود ایشان نیز در این مسائل دخیل بوده است این حکایت را چنین وصف کرده است:

بعد از مرحوم آیت‌الله حائری، آیت‌الله حجت و آیت‌الله صدر و آیت‌الله خوانساری، که آن زمان از آنان به آیات ثلاث تعبیر می کردند، مسوولیت حوزه را بر عهده گرفتند و حوزه در زمان این بزرگان هم شرائط بهتری از زمان مرحوم حائری نداشت. بااین که به خاطر زحمات بسیار وارزنده این بزرگان، حوزه از انحلال نجات یافت، ولی رشد و ترقی پیدا نکرد زیرا نکته مهم این بود که: مرجعیت در نجف مستقر بود و در قم، فردی که حتی هم عرض باشد وجود نداشت....

آیات ثلاث: به ترتیب آیت‌الله سید محمدتقی خوانساری، آیت‌الله سید صدرالدین صدر، آیت‌الله سید محمد حجت کوه‌کمره‌‌ای

... لذا بزرگان حوزه قم به این فکر افتادند تا آیت‌الله بروجردی را که آن زمان در بروجرد سکونت داشتند، به قم دعوت کنند. ایشان گر چه تا زمان مرحوم آیت‌الله سیدابوالحسن اصفهانی مرجعیت نداشت، لکن از نظر مراتب علمی اگر نگوییم بالاتراز آیت‌الله آقا سیدابوالحسن بود، حتم، کمتر نبود. ولی به خاطر این که ایشان در بروجرد -که یک شهر غیرعلمی و غیرحوزوی بود- اقامت کرده بودند شهرت زیادی نداشتند... در هر صورت، آشنائی به سوابق علمی و تقوایی ایشان، عده ای از فضلای قم را واداشت که به ایشان بنویسند و از آن بزرگوار بخواهند که در قم اقامت کنند. دراین خلال، جریان مریضی ایشان پیش می آید و برای معالجه به تهران تشریف می آورند. در مدتی که در بیمارستان فیروزآبادی، تحت معالجه بودند، بزرگان و فضلای قم، به عیادت ایشان می روند. دراین دیدارها، بازمساله اقامت ایشان در قم مطرح می شود. تا این که ایشان تصمیم می گیرند پس از بهبودی، به قم بیایند. بالاخره، آن بزرگوار، با استقابل باشکوهی از طرف علماء و مردم وارد قم شدند. امام -رحمة الله علیه- از کسانی بودند که تلاش بسیار نمودند تا آیت‌الله بروجردی به قم بیایند. مرحوم پدر نقل کردند: پس ازاین که آیت‌الله بروجردی وارد قم شدند، حاج آقا روح الله خمینی به من فرمود: «بالاخره ما آقا را به قم آوردیم، اکنون نگهداشتن ایشان با شماست.» حضرت امام، به خاطراحساس وظیفه ای که نسبت به حوزه می نمود، از هیچ کار و تلاشی، به عنوان کمک به آیت‌الله بروجردی، کوتاهی نمی کردند. حتی کارهایی که -به ظاهر- در شأن ایشان نبود انجام می دادند؛ مثلا تلاش می‌کردند برای ایشان پشه بند تهیه و آن را نصب کنند و امثال این‌ها. ایشان پس از استقرار در قم، دو تا درس شروع کردند: فقه و اصول. غیراز آیات ثلاث، تقریبا همه بزرگان قم، به درس ایشان حاضر می شدند از جمله: حضرت امام. آن بزرگوار، سال‌ها در درس آیت‌الله بروجردی شرکت می کردند و یادداشت هم می نمودند که گاهی اوقات، در درس خارج ، مطالبی رااز آیت‌الله بروجردی ، نقل می کردند که ما، در جای دیگر، نمی دیدیم و معلوم می شد از نوشته های خود ایشان است. از نظر کیفی هم ، درس ایشان ، به ویژه فقه، به خاطر ابتکاراتی که داشتند، خیلی جاذبه داشت، فوق العاده بود... در هر صورت ، حوزه قم به جنب و جوش افتاد. و از طرف دیگر، حدود یک سال و نیم از ورودایشان به قم می گذشت که مرحوم آیت‌الله آقا سیدابوالحسن اصفهانی رحلت کردند. من آن زمان، یکی دو سال بود که طلبه شده بودم . طلبه ها پس ازانتشار خبر فوت آیت‌الله آقا سیدابوالحسن اصفهانی، به صورت هیات عزا به سمت منزل آیت‌الله بروجردی راه افتادند، تا هم به ایشان تسلیت بگویند و هم جانشینی ایشان را به طور طبیعی اعلان کنند. یادم هست : وقتی وارد منزل آیت‌الله بروجردی شدیم، دیدم امام -رحمة الله علیه- ازاندرونی بیرون آمدند و مانند کسی که بهترین عزیزش را از دست داده باشد، گریه می کردند. هیچ گاه آن منظره از ذهن من بیرون نمی رود. بزرگان قم، نوعا برای مرجعیت حضرت آیت‌الله بروجردی، تلاش می کردند از جلمه: حضرت امام و پدر من. البته عده ای هم به مرحوم آیت‌الله آقای حاج آقا حسین قمی، نظر داشتند. در هر صورت، دیری نپایید که با رحلت آیت‌الله قمی، زمینه اختلاف جزئی هم از بین رفت و مرجعیت مطلقه در آیت‌الله بروجردی تعین پیدا کرد. چیزی که تا قبل از ایشان و حتی بعد از ایشان، کم سابقه بوده است. (+)

 

آیت‌الله منتظری نیز در مصاحبه با مجله حوزه در پاسخ به سؤالی در این رابطه چنین می‌گوید:

حضرت امام خمینی -رحمة الله علیه- برای آوردن آیت‌الله بروجردی به قم بسیار تلاش کرد؛ زیرا آن بزرگوار از آشفتگی حوزه رنج می بردند بر آن بودند که با آمدن آیت‌الله بروجردی به حوزه نظمی داده شود و حوزه علمیه قم در مقابل توطئه های آن روز، نیرومند گردد. ایشان در زمینه تاثیر آمدن آیت‌الله بروجردی به قم می فرمودند: «آیت‌الله بروجردی ، بیست سال دیر به قم آمده است». پس از آمدن آیت‌الله بروجردی به قم، حضرت امام در درس ایشان مرتب شرکت می کردند درس‌های اصول را مرتب می‌نوشتند. نمی‌دانم تقریرات ایشان چه شده است. در زمینه درس آیت‌الله بروجردی می فرمودند: «درس ایشان، چنان سازنده استت که طلبه ها بدون این که خودشان متوجه شوند، ملا می شوند.»

همین‌طور آیت‌الله جعفر سبحانی نیز به نقش پررنگ حضرت امام در مهاجرت آقای بروجردی به قم تأکید می‌کنند:

«برای آمدن آیت‌الله بروجردی و ماندن ایشان در قم کسی که از همه بیشتر تلاش می کرد، حضرت امام -رحمة الله علیه- بود. اصرار امام هم، ناشی از شناختی بود که ایشان از شخصیت آقای بروجردی داشتند، ایشان نقل می‌کردند:

«سال 23 که نجف بودم و هنوز آقای سیدابوالحسن اصفهانی هم زنده بود، در جلسه ای که عده ای از فضلای نجف شرکت داشتند به آنان گفتم: ایرانیان شما آقایان را نمی شناسند. شما باید برای بعداز آقا سیدابوالحسن ، کسی را دعوت کنید که ایرانیان او را بشناسند، تا حوزه نجف را حفظ کند و گرنه از هم می پاشد. گفتند: مثلا چه کسی؟ گفتم : آیت‌الله بروجردی. این حرف من، آن وقت، برای آنان تلخ آمد، لکن پس از مرحوم سید، معلوم شد در نجف کسی که ایرانیان او را بشناسند، نیست، تا نجف و حوزه آن حفظ کند.»

بنابراین، حضرت امام -رحمة الله علیه- نسبت به آقای بروجردی، از قبل شناخت داشت. روی همین حساب، زیاد فعالیت می کرد که ایشان به قم بیایند و ماندگار شوند. حتی نامه با امضاء، جمع می‌کرد و وقتی آقای بروجردی در بیمارستان فیروزآبادی بستری بود، برای ایشان می فرستاد. بعد هم که ایشان به قم آمدند، امام با ایشان رابطه داشتند و درس ایشان می رفتند هم فقه و هم اصول. امام، درس آیت‌الله بروجردی را مرتب می‌نوشتند. یک وقت تقریرات درس اصول ایشان را دیدم و خواستم آن نوشته‌ها را برای ایشان جلد کنم که نپذیرفت.»

گزارش‌های تاریخی حکایت از رابطه گرم آیت‌الله بروجردی با آقا سید روح‌الله داشت؛ رابطه‌ای که بعدتر به دلایلی به خاطر برخی اختلافات سیاسی (مثلا در مورد فدائیان اسلام) کم‌رنگ‌تر شد و به سردی گرائید.

آیت‌الله بروجردی در کنار آیت‌الله کاشانی

نکته بسیار درس‌آموز و واقعا مهمی که جا دارد ما در این حکایت تاریخی به آن توجه کنیم، این است که با وجود بروز اختلاف در مسائل سیاسی و سرد شدن روابط آن دو بزرگ‌وار، حضرت امام هیچ‌گاه حرکتی که منجر به تضعیف آیت‌الله بروجردی بشود نکردند.

آقای مبرقعی فقیه در این باره می‌گویند:

«حضرت امام، خیلی هوشیار بود. آن بزرگوار، عزت و شکوه حوزه ها و مسلمین را دنبال می‌کرد و هر آن‌چه دراین عزت موثر بود، تعقیب می‌کرد. امام خمینی، پس از فوت آیت‌الله آقا سیدابوالحسن اصفهانی - قدس سره- که نوبت زعامت به آیات: حسین بروجردی و حسین قمی رسیده بود، از آیت‌الله العظمی بروجردی، تبلیغ می‌کرد. مردم را به ایشان ارجاع می داد، حتی برای این مهم به شهرها هم، مسافرت می‌کرد. من از امام پرسیدم: چرا شما مردم را به آیت‌الله قمی ارجاع نمی دهید؟

فرمودند: آیت‌الله حاج آقا حسین قمی، درایران نیستند، بلکه در عراقند لذا باید آقای بروجردی را تقویت کرد، تا حوزه قم و علمای ایران قوت پیدا کنند.

علاوه براین، امام خمینی -قدس سره - آیت‌الله آقا حسین بروجردی را مردی روشن می‌دانست و گمان می کرد که: از طریق آیت‌الله بروجردی، اهداف انقلابی را می‌تواند دنبال کند. بعدها من به ایشان گفتم: شما تبلیغات زیادی برای مرجعیت آیت‌الله بروجردی کردید، ولی آن را که می خواستید نشد. فرمود: بله.

آیت‌الله بروجردی، در ذهنش القا شده بود که: مردم بر عهد و ایمانشان محکم نیستند و کاری از پیش نمی رود. البته در زمان پهلوی بزرگ، چنین هم بود. مردم نه تنها جرات نفس کشیدن نداشتند، بلکه بعضی از آنان به اهل علم توهین می‌کردند. طلاب را برای خوشایند عمال رضاخان، اذیت می‌کردند. خیلی وضع بدی بود.

امام و آیت‌الله بروجردی، به یکدیگر احترام می‌گذاشتند، منتهی امام انتظار اقدامات بیشتری از آیت‌الله بروجردی داشت. می‌خواست که ایشان از قدرت خود، در جهت سامان دادن به حوزه ها و اصلاح امور مسلمین و مبارزه با بدعت فساد و ظلمهای پهلوی، بیشتر بهره ببرد. به برخی از کسانی که اطراف آیت‌الله بروجردی بودند، انتقاد داشت و معتقد بود که آنان، نباید دراطراف آقا باشند، ولی در عین حال نسبت به آیت‌الله بروجردی بسیار احترام می گذاشت و تضعیف زعامت ایشان را جایز نمی‌دانست.»


و باز، در سخنان مرحوم فاضل لنکرانی مطلب دقیق‌تر می‌شود که:

«به نظر من رابطه بین آیت‌الله بروجردی و حضرت امام، به جز مدت اندکی، آن هم به خاطر سوءتفاهمی که پیش آمده بود و بعد هم رفع شد، همیشه در حد بسیار خوبی بوده است. من برای این امر دلیل دارم که اینک عرض می‌کنم:

همان‌طور که اشاره کردیم امام در دعوت از آیت‌الله بروجردی به قم، بیش از همه بزرگان نقش داشت. برای مرجعیت آیت‌الله بروجردی، به‌ویژه بعد از فوت مرحوم آیت‌الله آقاسیدابوالحسن اصفهانی، تلاش بسیار کرد و در نامه به علمای شهرستان‌ها، ایشان را به عنوان مرجع معرفی می‌کرد. امام، جزء کسانی بود که به طور فعال، در درس آیت‌الله بروجردی شرکت می‌کردند. رابطه‌شان با آیت‌الله بروجردی بسیار نزدیک بود. و آیت‌الله بروجردی هم، به ایشان ، فوق العاده احترام می‌گذاشت.

به عنوان نمونه: آیت‌الله بروجردی دستور داده بودند: یک منشی معمم و خوش خط برایشان پیدا کنند. پس از گشتن بسیار فردی را پیدا کرده و خدمتشان معرفی کرده بودند. فرموده بودند: بیایید تا من از نزدیک او را ببینم. وقتی این شخص، خدمت آیت‌الله بروجردی می‌رسد، امام هم آن جا حضور داشته‌اند. این آقا، دراین جلسه، بالادست امام می‌نشیند. بعد که آن شخص رفته بود، حضرت آیت‌الله بروجردی، فرموده بودند.من این منشی را نمی خواهم. علت آن را پرسیده بودند، فرموده بودند: «کسی که بالادست حاج آقا روح الله بنشیند، به درد من نمی خورد.» این بیانگر شدت احترام ایشان به حضرت امام بود.

شخصی در بیت آیت‌الله بروجردی ، بروجردی رفت و آمد داشت و خیلی هم به ایشان نزدیک بود، حضرت امام نظرشان این بود که وجود او، برای مرجعیت آیت‌الله بروجردی، نه تنها مفید نیست که مضراست و صلاح می‌دیدند که این فرد نباشد. این شخص، به لحاظ نزدیکی که با آیت‌الله بروجردی داشت، افرادی را تحریک کرده بود (که هم آن افراد را می‌شناسم و هم نحوه تحریک آنان را می‌دانم، ولی ذکر آن را صلاح نمی دانم) تا خدمت آیت‌الله بروجردی از امام سعایت کنند و چنین بنمایانند که امام، با مرجعیت و موقعیت آیت‌الله بروجردی موافق نیست. طبعا این سعایت‌ها بی‌تاثیر نبود واحترام‌ها از جانب آیت‌الله بروجردی کم شد. امام هم رفت و آمد خود را به منزل ایشان، خیلی کم کردند و کم کم درس ایشان هم نیامدند. این برخورد، تنها در ظاهر امر بود. حضرت امام عقیده‌اش نسبت به شخص آیت‌الله بروجردی و موقعیت ایشان هیچ تغییری نکرده بود. امام حفظ موقعیت آیت‌الله بروجردی را، شرعا لازم می دانست.

شاهد براین قضیه ای است که مرحوم آقای اشراقی برایم نقل کرد. ایشان، که از دوستان قدیمی من بود و مدتی هم با مرحوم حاج آقا مصطفی خمینی، سه نفری مباحثه می کردیم ، گفتند:

تازه با امام وصلت کرده بودم. تابستان بود و حضرت امام برای ییلاق به همدان رفته بودند. همان وقتی بود که به حسب ظاهر، روابطشان با آیت‌الله بروجردی خوب نبود. من برای دیدن ایشان به همدان رفتم. با خودم فکر کردم: حالا که امام، قدری از آیت‌الله بروجردی، رنجش خاطر دارد بد نیست انتقادی از آیت‌الله بروجردی بکنم. تا شروع کردم درباره ایشان به صحبت کردن، امام قیافه اش را درهم کشید، سرش را پایین انداخت و بعد سرش را بلند کرد و گفت: «آقای اشراقی! من به کسی اجازه نمی دهم به زعیم مسلمین اهانت کند. هر کس و در هر مقامی که باشد.»

معلوم شد مبنای امام در حب و بغض‌ها، با آن‌چه ما داریم، فرق می کند. نسبت به دامادش ، آن هم تازه داماد و بزرگ‌ترین، این گونه برخورد کند، برخوردش با دیگران معلوم است.»

***

حسرت مرجعیت واحده شیعی، آن‌چنان که در زمان میرزای شیرازی یا در زمان آقا سید ابوالحسن اصفهانی یا در زمان آقای بروجردی و بعد کم‌رنگ‌تر در زمان آقا سید روح‌الله خمینی شاهد بودیم، هنوز در بسیاری از جان‌ها وجود دارد.

باید توجه داشت که این وحدت در زعامت دینی شیعه، مرهون تلاش افرادی است که در عین اختلاف نظرات در فرعیات سیاست، همگی به امر وحدت اهتمام داشتند؛ مرهون زحمات فضلایی هم‌چون «آقا سید روح‌الله» بود. ما از رفتار امام با آقای بروجردی بعد از بروز اختلاف در مورد فدائیان اسلام و ... ملتفت می‌شویم که حضرت امام در عین اختلاف سیاسی با آقای بروجردی، تضعیف ایشان را حرام می‌دانست و مصلحت وحدت در شیعه را حتی بر مصلحت سرنگونی رژیم ظالم و کثیف پهلوی‌ها ترجیح می‌داد.

توجه به این نکته در سیاست ما راه‌گشاست که تلاش برای وحدت و همدلی و کم‌رنگ کردن اختلافات، از «اصول» سیاست است، اصلی که بسیاری از فرعیات را تحت شعاع قرار می‌دهد. وحدتی که از دیدگاه شیعی در عصر غیبت بر محوریت فقیه صاحب ولایت شکل میگیرد.

بیایید برای ایجاد این همدلی، تلاش کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 23:19  توسط حسین کامکار  | 

چند عکس از قدیم؛

بسم الله الرحمن الرحیم؛

اللهم صل علی محمد و آل محمد

***

آیت الله آقا عزیزالله خوشوقت در حرم مطهر امام رضا علیه السلام


آیت الله خوشوقت


اگر اشتباه نکنم صحن آزادی حرم مطهر امام رضا علیه السلام

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 19:25  توسط حسین کامکار  | 

دیگ انگلیسی!

بسم الله الرحمن الرحیم؛

اللهم صل علی محمد و آل محمد؛

***


تصویر غم انگیز دیگ های پلو در سفارت انگلیس در حکایت مشروطه

چقدر این تصویر مرا یاد امروز و دیروز برخی ها می اندازد...

برخی های دیگر به خودشان نگیرند! حالا به جای دیگ پلو و باغ سفارت بشود تلویزیون BBC فارسی... جنبشی که از دیگ سفارت انگلیس بخواهد درآید عاقبتش یا «شیخ فضل الله کشی» است و یا استبداد روشنفکرانه رضاخانی...

پی نوشت:

تا جایی که ما میفهمیم یوغ استبداد جمهوری اسلامی(؟×?!) شرف دارد بر هزاران دیگ پلوی انگلیسی... حالا برو BBC فارسی ببین یک وقت از «تحلیلهای روز دنیا» عقب نیافتی!! 

***

شمس جمال مولا دوم صلوات رو «جلیل تر» بفرست!

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 17:12  توسط حسین کامکار  | 

یادمان نرفته است حکایت هجمه سبزها را به آقاسیدمجتبی خامنه‌ای...

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد

***

 
 

 
"عماریون"- به دنبال اعتراضات خیابانی پس از اعلام نتایج انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری که با دعوت از سوی کاندیداهای شکست خورده صورت گرفت شعارهایی بر سر زبان ها افتاد که گمانه هایی فراتر از یک بازی انتخاباتی را پیش روی ناظران ترسیم نمود . سیر این شعارها در یک دوره زمانی محدود ، بی پرده و صریح ، اصل ولایت فقیه و جمهوری اسلامی را نشانه گرفت .

در این بین نام برخی از شخصیت های دینی نیز مورد وهن معترضین به نتایج انتخابات واقع گردید . نوک پیکان این حملات ، بیش از آن که متوجه کاندیدای منتخب باشد ، مقام معظم رهبری را نشانه رفته بود . برخلاف یک دهه اخیر که در بین علمای دینی ، آیت الله مصباح یزدی پس از رو در رویی مستقیم با سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بیشترین هجمه تخریبی را بر ضد شخصیت و افکار خویش شاهد بود در جریان فتنه هشتاد و هشت این رکورد ، متوجه شخصیت هایی همچون حضرات آیات جنتی و خزعلی گردید . نفر اول به خاطر جایگاه ویژه در شورای نگهبان و نفر دوم نیز در پی طرد فرزند فتنه جوی خویش بیشترین هجمه تبلیغات منفی در فضای مجازی و سطح خیابان ها را پس از مقام معظم رهبری به خود اختصاص دادند . در این بین به ناگاه نام دیگری بر سر زبان ها افتاد که پیشینه خاصی از وی در اذهان عموم وجود نداشت . سید مجتبی حسینی خامنه ای یکی از فرزندان مقام معظم رهبری بود که نامش در بین شعارهای اغتشاش گران ، توجه همه را به خود جلب نمود .

این در حالی است که وی هیچ گونه حضور محسوسی در عرصه سیاست نداشته و از پست و مقامی بهره مند نبوده است . جالب آن که اکثریت مطلق شعاردهندگان بر ضد سید مجتبی ، حتی هیچ گونه تصویری نیز از او ندیده بودند . دلیل هجمه سنگین به وی از سوی آشوبگران ، اتهامات اقتصادی و سیاسی نامبرده بیان گردید که هر یک از آنها در جای خود محل تأمل و بررسی است : الف – اتهامات اقتصادی بسیاری از مردم تا کنون این موضوع را شنیده اند که مقام معظم رهبری بر خلاف برخی شخصیت هایی که خود را تالی تلو ایشان می دانند فرزندان خویش را از هر نوع فعالیت اقتصادی بر حذر داشته اند . آیا این مسئله صحت ندارد ؟!
به طور مثال ، فرزندان ریاست مجمع تشخیص و ریاست مجلس خبرگان ، بیش از دو دهه است که انواع اتهامات اقتصادی و زد و بندهای تجاری را متوجه خود دیده اند . این اتهامات در مقیاسی کوچکتر ، فزندان رییس بازرسی بیت رهبری و ریاست تولیت آستان قدس را نیز بی نصیب نگذاشته است . گفتنی است تا به حال هیچ منبعی اصل فعالیت های اقتصادی آقازادگان مذکور را تکذیب نکرده است .

نام برخی از کارخانه ها و شرکت ها نیز در افواه عموم به اسم این افراد ثبت گردیده و به عنوان مصادیق نفوذ و گستره خیزش های اقتصادی آنان بیان می گردد . با کشف تقلب ! در انتخابات سال هشتاد و هشت ، فعالیت ها و حتی مفاسد اقتصادی سید مجتبی خامنه ای نیز به یک باره کشف گردید و بر سر زبان ها افتاد . برای اثبات این اتهامات ، دو مصداق بیشتر از همه مطرح شد . یکی امتیاز خطوط ایرانسل بود . این اتهام در حالی طرح گردید که پس از راه اندازی خط ایرانسل در دوران حاکیت اصلاحات ، در بین مردم این طور شایع شد که یکی از فرزندان مهدی کروبی به عنوان سهامدار اصلی این شرکت مشغول به فعالیت می باشد .

با روی کار آمدن دولت نهم ، دعواهای حقوقی بین وزارت ارتباطات با این شرکت نیز همواره در همین راستا تلقی می گردید . در جریان فتنه اخیر نیز استفاده گسترده آشوب طلبان از هزاران سیم کارت ارتباطی بی نام و نشان این شرکت برای دامن زدن به اغتشاشات ، نام ایرانسل را در ردیف متهمان کودتای مخملی قرار داد . به منظور احترام به صاحبان این شرکت لازم می دانم توضیح دهم که هیچ اتهام اقتصادی یا سیاسی درباره ایرانسل تا کنون به اثبات نرسیده است .
اما اتهام دوم مفاسد اقتصادی سید مجتبی خامنه ای ، فروش نفت قاچاق به خانواده سلطنتی انگلستان بود . عظمت این اتهام دهان پرکن ، توجه بسیاری را به خود جلب نمود . این روابط پر مفسده نیز از فردای اثبات تقلب ! در انتخابات در فضای مجازی با آب و تاب روایت گردید . گذشته از منبع این خبر که در جای خود مورد بررسی قرار می گیرد ، بسیاری از تحلیل گران بر این نکته اتفاق نظر داشتند با آن شناختی که از عمق خصومت دشمنان مقام معظم رهبری وجود دارد اگر کوچکترین مدرکی در اثبات این نوع دعاوی در دست مدعیان بود امروز در کوره دهات های این مرز و بوم نیز می شد نسخه ای از آن را پیدا نمود ! با وجود تمام این اتهامات این تنها غلامعلی حداد عادل بود که پس از گذشت یک سال در مصاحبه ای با نشریه پرتیراژ ! پاسدار اسلام ، به دفاع از ساده زیستی و مناعت طبع سید مجتبی خامنه ای پرداخت .
ب – اتهامات سیاسی، نام سید مجتی خامنه ای را اول بار مهدی کروبی در جریان انتخابات نهم ریاست جمهوری در عرصه سیاسی کشور مطرح نمود . وی در نامه ای خطاب به مقام معظم رهبری این گونه نوشت :
" به‌رغم شفافیت مواضع جنابعالی، اخباری مبنی بر حمایت فرزند محترم شما - آقا سید مجتبی - از یکی از کاندیداها منتشر شد. پس از آن هم شنیدم که یکی از بزرگان به جنابعالی گفته‌اند که "آقازاده حضرتعالی از فلان شخص حمایت می‌کند" و شما فرموده‌اید‌ "ایشان آقا است نه آقازاده" و به هر حال مشخص شد که آن حمایت‌ها نظر شخصی آقا مجتبی بوده است.
در عین حال کماکان خبرهایی در مورد فعالیت ایشان به نفع یکی از کاندیداها - که سه روز قبل از انتخابات ناگهان ستاره بخت او افول کرد و عنایت‌ها به طرف فرد دیگر سرازیر شد - و حتی رفت و آمد به ستاد انتخاباتی آن کاندیدا منتشر شد. حضرتعالی به خوبی واقف هستید که دخالت‌های نسنجیده اطرافیان برخی از مقامات روحانی و سیاسی در سال‌های گذشته تبعات منفی فراوانی برای کشور و نظام داشته است و لذا اینجانب از سر اخلاص، احترام و دلسوزی از جنابعالی تقاضا می‌کنم اجازه ندهید تجربه دیگری به تجربه‌های تلخ گذشته اضافه شود.

چون جنابعالی جانشین امامی هستید که وقتی در یک حادثه عده‌ای مدعی شدند مرحوم آیت‌الله حاج آقا مصطفی خمینی باعث ‌ایجاد محدودیت‌هایی برای ارتباط مردم با امام شده است، به‌رغم جایگاه فکری و فقهی آن مرحوم دستور داد که "‌ایشان در کارهایی که مربوط به من است دخالت نکند".

به رغم نگارش چنین نامه ای تا چهار سال بعد ، آن هم پس از اعلام نتایج انتخابات دهم ، بحثی به آن شکل درباره فعالیت های سیاسی سید مجتبی در محافل عمومی مطرح نگردید . روند حوادث ، البته واهی بودن توهمات کروبی در حصر اطلاعاتی مقام معظم رهبری به دلیل یکنواختی محیط پیرامونی ایشان را به اثبات رسانید . بر فرض صحت خبر حضور و فعالیت سید مجتبی خامنه ای در ستاد یکی از کاندیداها _ که هیچ گونه تصویر یا گزارشی از آن تاکنون منعکس نشده است – صرف وجود نظر شخصی برای فرزندان یک شخصیت سیاسی عیب به حساب نیامده و خلاف قانون تلقی نمی شود مانند آن چه که درباره حمایت سید احمد و بیت امام از بنی صدر و میرحسین موسوی نقل می شود .

اما اثبات عدم یک نواختی نگرش سیاسی در بیت مقام معظم رهبری کار چندان دشواری نیست . گذشته از کانال های متعدد خبری معظم له نگاهی به حمایت ها و روابط آشکار و پنهان و گاه مشکوک با کاندیدایی فتنه گر از سوی بسیاری از اطرافیان ایشان ، همچون حجج اسلام ناطق ، حجازی ، نواب ، ربانی ، اعرافی و مجموعه بحث برانگیز وی و . . . وجود عناصر وابسته به طیف قالیباف در بیت رهبری که به دلیل توصیف وی به عنوان هاشمی کوچک ! توسط حاج منصور ارضی ، دو سال مانع از مداحی او در محدوده بیت گردیدند و از همه جالب تر دست درازی برای علنی ساختن نامه محرمانه آقا به احمدی نژاد در خصوص تغییر اسفندیار مشایی از پست معاون اولی – که سکوت اهالی سیاست ، ثابت ساخت افشاگری تنها بر ضد خاندان هاشمی کاری ناصواب است !- و . . .

مثال هایی اندک است که نشان می دهد آن طور که بهانه جویان دامن می زنند بیت مقام معظم رهبری بر وفق نگرش های جناحی اداره نمی شود .

با آغاز شورش های خیابانی حامیان کودتا ، موارد دیگری نیز بر ضد سید مجتبی خامنه ای در سطح فضای مجازی مطرح گردید مانند دستور برخورد با اوباش توسط او و . . . که نیازی به بحث و بررسی آن به چشم نمی خورد . نکته این جاست که به رغم طرح اتهامات اقتصادی و سیاسی بر ضد ایشان ، شعار خاصی بر سر زبان پیاده نظام فتنه تکرار شد که وجود پشتوانه خاص و تحلیل استراتژیک پشت این نوع ماجراها را دور از باور نمی سازد . شعار این بود : مجتبی بمیری رهبریو نبینی !( از ساحت این سلاله زهرا به خاطر ضرورت های اجتناب ناپذیر در تحلیل های تاریخی عذر می طلبم ). این شعار نشان می دهد که دعوای با سید مجتبی چیزی فراتر از دخالت های انتخاباتی و فعالیت های اقتصادی است . به راستی مگر کسی گفته بود قرار است سید مجتبی جانشین رهبری معظم باشد ؟ کیست که نداند انتخاب رهبری بر عهده مجلس خبرگان است ؟ چگونه ممکن است بحثی در محافل خاص سیاسی نظام درباره رهبری آینده به صورت محرمانه صورت گرفته باشد و درست پس از ایجاد فضای آشوب ، بدون ذکر هیچ منبعی افشا شود ؟
این که دلیل تخریب شخصیت سید مجتبی چیست می شود احتمالات متعددی را طرح کرد . مثلاً : -حسودی بعضی بزرگان که چرا فقط فرزندان آنها باید متهم به مفاسد اقتصادی و مورد لعن و نفرین ملت باشند !
- فقدان دلیل کافی برای اثبات تقلب در انتخابات
-بهانه قراردادن وی برای ایجاد اتهام و انتقام گیری از مقام معظم رهبری
-تأثیر روانی اتهام زنی به اشخاصی که زوایای شخصیتی شان کمتر مورد شناخت عمومی قرار دارد
-احتمال قریب به یقین توطئه گران به محاصره و فتح خیابان پاستور به سبک انقلابات مخملی و نگرانی از برافراشته ماندن پرچم ولایت توسط خاندان رهبری
- شناخت تحلیل گران دشمن از عدم وجود شرایط کافی یا اقبال عمومی نسبت به شخصیت های مذهبی دیگر برای احراز مقام رهبری
-و . . . .
نباید از خاطر برد که بسیاری از طلاب حوزه علمیه قم بارها فرزندان مقام معظم رهبری را دیده اند که بر خلاف نوه حضرت امام بدون هیچ تشریفاتی ، البته گاه با یک یا دو محافظ در سطح فیضیه یا دیگر مدارس علمیه شهر مقدس قم به درس و بحث و تدریس مشغول هستند و به سادگی و با فروتنی در بین مردم به رفت و آمد می پردازند . طلاب گرانقدر که هر یک متعلق به یکی از مناطق دور و نزدیک این کشور هستند همچون رسانه ای فراگیر ، مشاهدات خدشه ناپذیر خود را به گوش اقوام و دوستان و مریدان خویش در همه نقاط ایران رسانده اند . اما جالب تر از همه آن چه که گفته شد این است که مجموعه تحقیقات نگارنده ، سرچشمه تمام اتهامات عجیب و غریبی که به سید مجتبی خامنه ای نسبت داده شده است را تنها در یک نشریه خلاصه می داند . هزاران سطر از مطالبی که در حمله به سید مجتبی منتشر شده فقط به یک منبع استناد نموده اند . واقعیت آن است که تنها نشریه گاردین وابسته به دولت خبیث انگلیس بود که ده ها اتهام را با تکیه بر منابع موثق اما ناشناس ! بر ضد وی مطرح ساخت و خود مورد استناد صدها سایت و نشریه و رسانه دیگر قرار گرفت . اطلاعات مندرج در نشریه گاردین درباره میزان تحصیلات ، نام اساتید ، نوع فعالیت ها ، دوستان و زیر دستان ! و . . . سید مجتبی خامنه ای به قدری ضعیف است که نیاز به رد و پاسخ گویی نداشته و نشان از شتاب زدگی نویسنده آن برای القای اتهامات مورد نظر دارد . اتهام فاقد سند مفاسد اقتصادی در باره روابط تجاری خانواده خامنه ای با خاندان سلطنتی انگلیس در حالی صورت می گیرد که وابستگی مدیران نشریه انگلیسی گاردین به هیئت حاکمه این کشور بر هیچ یک از مطلعین عرصه رسانه مخفی نمی باشد . آنها البته خود بهتر از هر کسی از میزان نفرت جامعه ایرانی نسبت به استعمارگر پیر با خبر هستند . به بندی از این مطالب توجه کنید :
"علی انصاری، تحلیل‌گر ایران در دانشگاه سنت‌اندروز انگلیس، به گاردین گفته است: «اخیرا صحبت این بوده است که تمام این مسائل به مجتبی و جانشین شدن او مربوط است».

آقای انصاری می‌گوید: «او احتمالا در پی آن است که این مقام را در درازمدت برای خود به دست آورد و حفظ کند».

خبر تکمیلی: خبر مسدود شدن یک میلیارد و ۶۰۰ میلیون دلار از دارا یی‌های ایران در بریتانیا تا حدی در میان خبرهای داغ این روز‌ها توجه زیادی به آن نشد، حال آن چه در زیر میخوانید پشت پرده این خبر و علت اصلی‌ عصبانیت آیت الله خامنه‌ای از دولت انگلیس و احضار سفیر ایران به وزارت خارجه دولت بریتانیا می‌باشد. حساب بانکی‌ به نام مجتبی خامنه‌ای پسر رهبر انقلاب ، در یکی‌ از بانک‌های لندن به مبلغ یک میلیارد و ششصد میلیون دلار وجود داشت که با پیگیر‌یهای تعدادی از ایرانیان و فشار اتحادیه اروپا به دولت انگلیس توقیف شد.

دولت انگلیس بخاطر روابط اقتصادی با خانواده خامنه‌ای تمایل به توقیف این پول را نداشت که عده ای موفق شدند با اقدام‌های قانونی کار را روز ۲۳ خرداد به اتمام برسانند. این پول هم اکنون به نام ملت ایران بلوکه شده است.

گفتنیست تلاشها برای توقیف کل این پولها که توسط فروش نفت و دریافت حق کمیسیون به دست آمده است ادامه دارد و در حال پیگیری است."
باز هم جای این پرسش باقی است که چرا همه این مفاسد اقتصادی و سیاسی ! بلافاصله پس از اعلام نتیجه انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری به یک باره کشف و اعلام گردید و در همه این سال ها که اتهاماتی متوجه فرزندان برخی از سران بود – که نمونه ای از آنها در مناظره معروف انتخاباتی با ارائه اسناد ، مورد تأیید قرار گرفت – کسی کار به کار فرزندان مقام معظم رهبری نداشته است ؟ آن چه که می شود به عنوان آموزه ای از تدبیر دشمن در نظر گرفت و آن را به مثابه مصداقی از تعرف الاشیا باضدادها دانست و اثباتی بر مثال عدو شود سبب خیر . . . این است که بی تردید آقا سید مجتبی خامنه ای ورای غفلت و ظاهربینی ما ، به انگشت اشاره دشمن که ناخواسته در مسیر اراده ذات احدیت بالا رفت ، گنجینه ای از ذخایر پنهان الهی است که وجود مبارکش اسباب دل خوشی و اطمینان قلب عاشقان و فدائیان اسلام انقلابی و سربازان آخرالزمانی اباعبدالله علیه السلام خواهد بود.

سید حمید مشتاقی نیا

***
هرچه بیشتر تأمل کنیم، عمق حمق جنبش بعضیها را بیش از پیش درک خواهیم کرد...

واقعا چگونه توانستند «آن شعار» را ...؟! جالب اینکه هنوز هم برخی بر این استناد میکنند که «میرحسین» از سلاله زهراست... تو گویی این مجتهد پاک که آرزوی مرگش را کردند و او با متانت تام دم بر نیاورد از سلاله زهرا -سلام الله علیها- نبود...بگذریم؛شمس جمال مولا صلوات؛
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 7:26  توسط حسین کامکار  | 

و از سخنان آن حضرت است

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد

***

فضای سخن:

مدینه؛ پس از انقلاب علیه عثمان و کشته شدن او؛ و پس از بیعت عمومی با علی علیه‌السلام؛

مردم انقلابی عثمان را کشته‌اند؛ اما آیا کشتن عثمان کار درست و جائزی بود؟ و یا قاتلین عثمان می‌بایست کیفر شوند؟

جمعی پیش حضرت آمدند و گفتند چه خوب بود اگر قاتلان عثمان را کیفر می‌دادی...

***

و من كلام له عليه السلام بعد ما بويع له بالخلافة و قد قال له قوم من الصحابة لو عاقبت قوما ممن أجلب على عثمان فقال عليه السلام

يَا إِخْوَتَاهْ إِنِّي لَسْتُ أَجْهَلُ مَا تَعْلَمُونَ وَ لَكِنْ كَيْفَ لِي بِقُوَّةٍ وَ اَلْقَوْمُ اَلْمُجْلِبُونَ عَلَى حَدِّ شَوْكَتِهِمْ يَمْلِكُونَنَا وَ لاَ نَمْلِكُهُمْ وَ هَا هُمْ هَؤُلاَءِ قَدْ ثَارَتْ مَعَهُمْ عُبْدَانُكُمْ وَ اِلْتَفَّتْ إِلَيْهِمْ أَعْرَابُكُمْ وَ هُمْ خِلاَلَكُمْ يَسُومُونَكُمْ مَا شَاءُوا وَ هَلْ تَرَوْنَ مَوْضِعاً لِقُدْرَةٍ عَلَى شَيْ‏ءٍ تُرِيدُونَهُ وَ إِنَّ هَذَا اَلْأَمْرَ أَمْرُ جَاهِلِيَّةٍ وَ إِنَّ لِهَؤُلاَءِ اَلْقَوْمِ مَادَّةً إِنَّ اَلنَّاسَ مِنْ هَذَا اَلْأَمْرِ إِذَا حُرِّكَ عَلَى أُمُورٍ فِرْقَةٌ تَرَى مَا تَرَوْنَ وَ فِرْقَةٌ تَرَى مَا لاَ تَرَوْنَ وَ فِرْقَةٌ لاَ تَرَى هَذَا وَ لاَ ذَاكَ فَاصْبِرُوا حَتَّى يَهْدَأَ اَلنَّاسُ وَ تَقَعَ اَلْقُلُوبُ مَوَاقِعَهَا وَ تُؤْخَذَ اَلْحُقُوقُ مُسْمَحَةً فَاهْدَءُوا عَنِّي وَ اُنْظُرُوا مَا ذَا يَأْتِيكُمْ بِهِ أَمْرِي وَ لاَ تَفْعَلُوا فَعْلَةً تُضَعْضِعُ قُوَّةً وَ تُسْقِطُ مُنَّةً وَ تُورِثُ وَهْناً وَ ذِلَّةً وَ سَأَمْسِكُ اَلْأَمْرَ مَا اِسْتَمْسَكَ وَ إِذَا لَمْ أَجِدْ بُدّاً فَآخِرُ اَلدَّوَاءِ اَلْكَيُّ

از سخنان آن حضرت است

پس از بيعت با حضرت، عدّه اى به محضرش عرضه داشتند: چه خوب بود اگر آنان را كه در كشتن عثمان شركت داشتند كيفر مى دادى!

 امام فرمود:

 يا اِخْوَتاهْ! اِنّى لَسْتُ اَجْهَلُ ما تَعْلَمُونَ، وَلكِنْ كَيْفَ لى بِقُوَّة
اى برادرانم، آنچه را شما مى دانيد جاهل به آن نيستم، اما با كدام قدرت؟

در حالى كه آنان همچنان بر تخت شوكت سوارند، و بر ما چيره اند و ما بر آنان چيره نيستيم،
اين قوم همانهايى هستند كه غلامان شما با آنها شوريدند، و اعراب باديه نشين نيز به آنها پيوسته،
و اكنون در بين شما هستند و به هر شكلى كه بخواهند شما را مى آزارند. آيا شما را بر كمترين
چيزى كه مى خواهيد قدرت هست؟ اين كار آنان قطعاً كارى از سنخ كارهاى جاهليت بوده، و اينان را مددكار و پشتيبان است.

اِنَّ النّاسَ مِنْ هذَا الأمْرِ ـ اِذا حُرِّكَ ـ عَلى اُمُور: فِرْقَةٌ تَرى ما تَرَوْنَ، وَ فِرْقَةٌ تَرى ما لا تَرَوْنَ، وَ فِرْقَةٌ لا تَرى هذا وَ لا ذاكَ.
اگر در اين مسأله حركتى پيش آيد مردم از چند دسته بيرون نيستند: گروهى رأيشان رأى شماست، و فرقه اى رأيشان غير رأى شماست، و گروهى را نه اين رأى است و نه آن رأى.

فَاصْبِرُوا حَتّى يَهْدَأَ النّاسُ، وَ تَقَعَ الْقُلُوبُ مَواقِعَها، وَ تُؤْخَذَ الْحُقُوقُ مُسْمَحَةً .
پس صبر پيشه كنيد تا مردم آرام گيرند، و دلها از جوش و خروش بيفتد، و حقوق بـه آسـانى گرفتـه شـود.

فَاهْدَأُوا عَنّى، وَانْظُرُوا ماذا يَأْتيكُمْ بِهِ اَمْرى، وَ لاتَفْعَلُوا فَعْلَةً تُضَعْضِعُ قُوَّةً، وَ تُسْقِطُ مُنَّةً، وَ تُورِثُ وَهْناً وَ ذِلَّةً. وَسَاُمْسِكُ الأمْرَ مَا اسْتَمْسَكَ، وَ اِذا لَمْ اَجِدْ بُدّاً فَآخِرُ الدَّواءِ الْكَىُّ.
در كنار من آرام باشيد، و به انتظار دستورم بمانيد، كارى نكنيد كه اركان قدرت را
ويران سازد، و توانايى را از دست ببرد، و به جاى آن سستى و ذلّت آورد، به زودى اين مسأله را با مدارا حل مى كنم تاوقتى كه مدارا ممكن باشد، و هرگاه چاره اى نيابم آخرين دوا داغ نهادن است (و آنان را از دم شمشير مى گذرانم)

***

نهج البلاغه؛ خطبه 167 فیض الإسلام؛ ترجمه استاد حسین انصاریان

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:20  توسط حسین کامکار  | 

رشحه‌ای از سیاست مولا...

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد

پیش نوشت: هرگونه صحت سندیت حدیث و صحت ترجمه، بر عهده منبع مذکور در پایان نوشتار است.

خطبۀ امیرالمومنین (ع) در سال آخر عمر مبارک

ابان از سلیم نقل میکند که گفت: در اطراف امیرالمؤمنین (ع) نشسته بودیم و گروهی از اصحاب نزد آن‌حضرت بودند. یک نفر عوض کرد: یا امیرالمؤمنین، چه خوب است مردم را برای رفتن به جنگ ترغیب فرمائی...

 

شکایت مولا از...

حضرت برخاست و خطبه‌ای ایراد کرد و طیّ آن فرمود: من شما را برای رفتن به جنگ ترغیب نمودم ولی شما نرفتید، و خیرخواهی شما را نمودم ولی شما نپذیرفتید، و شما را فراخواندم ولی گوش نکردید شما حاضران همچون غائب و زنده‌هایی همچون مرده و کَرانی صاحب گوش هستید. بر شما حکمت تلاوت می‌کنم و شما را به موعظه های شفابخش و کفایت‌کننده نصیحت می‌کنم و به جهاد با اهل ظلم و جور ترغیب می‌نمایم، ولی به آخر سخنم نرسیده شما را می‌بینم که در حلقه‌های پراکنده متفرق شده‌اید. و برای یکدیگر شعر می‌گوئید و ضرب‌المثل می‌آورید و از قیمت خرما و شیر می‌پرسید!

 

دستتان بریده باد! از جنگ و آمادگی برای آن خستگی نشان داده‌اید، و قلبهایتان را از یاد آن آسوده کرده‌اید، و خود را با اباطیل و مطالب گمراه کننده و عذرهای واهی مشغول کرده اید و ای بر شما با آنان بجنگید قبل آن‌که آنان با شما بجنگند، بخدا قسم، هرگز قومی در وسط خانۀ خود مورد حمله قرار نمی گیرند مگر آنکه ذلیل می‌شوند. قسم بخدا گمان ندارم شما گفته‌هایم را عملی کنید تا دشمنانتان کار خود را بکنند، و من هم دوست داشتم که آنان را می‌دیدم و با بصیرت و یقینم خدا را ملاقات می‌کردم و از چشیدن درد گرفتاری به شما و از هم‌نشینی با شما راحت می‌شدم. شما همچون گلّۀ شتری هستید که چوپان آن گم شده باشد. هرچه از یک طرف جمع آوری شوند از سوی دیگر پراکنده می‌شوند. این طور که می‌بینم قسم گویا شما را می‌نگرم که اگر جنگ شعله بگیرد و مرگ شدّت یابد، همچون شکافتن سر و همچون انفراج زن هنگام وضع حمل که دست لمس‌کننده‌ای را مانع نمی شود (یعنی این اندازه اختیار از دست می‌دهد)، از طرف علی بین ابی طالب پراکنده می شوید.

 

چرا امیرالمؤمنین (ع) مانند عثمان سکوت نکرد ؟

اشعث بن قیس کندی گفت: آیا خوب نبود تو هم کار عثمان بن عفان را می‌کردی؟

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : ای «عِرف النار» (بوی آتش)، آیا خیال می‌کنید من هم کار عثمان را انجام می‌دهم؟ این پسر قیس، من از شر آنچه می‌گویی بخدا پناه می‌برم! بخدا قسم آنچه عثمان انجام داد خفّت آور است حتّی برای کسی که دین ندارد و حق در دست او نیست، من چگونه آنرا انجام دهم در حالی‌که دلیلی از جانب پروردگارم دارم و حجّت او در دست من و حق با من است؟!

بخدا قسم، اگر کسی به دشمن خود اجازه دهد تا گوشت او را جدا کند و پوستش را پاره کند و استخوانش را بشکند و خونش را بریزد، در حالیکه قادر بر ممانعت او باشد، گناه او عظیم است و آنچه سینه اش آنرا در خود جای داده (یعنی قلبش) ضعیف است. اگر تو می خواهی ای پسر قیس چنین کسی باش، و امّا من نخواهم بود و کمتر از این راضی نمی شوم که با دست خویش ضربۀ شمشیری فرود آورم که استخوان سرها را به هوا پرتاب کند و از ضرب آن کف و مچ دست نابود شود، و بعد از آن خدا هرچه بخواهد می کند.

و ای بر تو ای پسر قیس! مؤمن به هر مرگی می میرد ولی خود را نمی کُشد. هرکس قادر به حفظ خون خود باشد و بین خود و قاتلش را آزاد بگذارد در واقع خود را کشته است.

«سامره» قائلین به «لاقتال»

وای بر تو ای پسر قیس! این امّت بر هفتاد و سه گروه متفرق می شوند، یک گروه از اینان در بهشت و هفتاد و دو گروه در آتش اند. بدترین آنها و مبغوض ترینشان نزد خداوند و دورترین آنها از خدا «سامره» هستند که می گویند «جنگ نَه» و دروغ می گویند خداوند عزوجل به جنگ این تجاوز کاران و از دین خارج شدگان در کتاب خود و سنّت پیامبرش دستور داده است.

چرا امیرالمؤمنین (ع) در مقابل ابوبکر و عمر شمشیر نکشید ؟

اشعث بن قیس در حالیکه از سخن حضرت به غضب آمده بود گفت: ای پسر ابی طالب، چه مانعی داشتی هنگامی که با ابوبکر و عمر و بعد از آنها با عثمان بیعت شد، جنگ کنی و شمشیر بزنی؟! تو از روزی که به عراق آمده ای برای ما خطبه ای نخوانده ای مگر اینکه در آن قبل از اینکه از منبر پائین بیایی گفته ای : «بخدا قسم من سزاوارترین مردم نسبت به آنان هستم و از هنگامی که خداوند محمد(ص) را قبض روح کرده همچنان مظلوم بوده ام» چه چیزی ترا مانع شده که با شمشیرت از مظلومیت خود دفاع کنی ؟

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : ای پسر قیس، سخنت را گفتی جواب را بشنو: ترس و یا کراهت از لقای پروردگار مرا از این اقدام مانع نبوده، و نه اینکه نمی دانستم آنچه نزد خداست از دنیا و بقاء در آن برای من بهتر است. آنچه مرا از این کار مانع شد امر پیامبر (ص) و پیمان او با من بود. پیامبر (ص) به من خبر داد که امت بعد از او با من چه خواهند کرد.

بنابراین هنگامی که کارهایشان را با چشم می دیدم علم من و یقینم قوی تر از قبل نبود، بلکه من به سخن پیامبر(ص) بیشتر از آنچه با چشم دیدم و شاهد بودم یقیق داشتم. عرض کردم : یا رسول الله وقتی که چنین کارهایی بوقوع پیوست چه سفارشی به من می فرمایی؟ فرمود : «اگر یارانی پیدا کردی به آنان اعلان جنگ کن و با ایشان جهاد کن، و اگر یارانی نیافتی دست نگهدار و خود خود را حفظ کن تا زمانی که برای برپایی دین و کتاب خدا و سنّت من یارانی را پیدا کنی»

و پیامبر (ص) به من خبر داد که بزودی امت را خوار کرده و با غیر من بیعت می کنند و تابع دیگری می شوند.

و پیامبر (ص) به من خبر داد که من نسبت به او همچون هارون نسبت به موسی هستم، و امت بعد از او بمنزلۀ هارون و پیروانش و گوساله و پیروانش خواهند شد، آنجا که موسی گفت : «یا هاروُنُ، ما مَنَعَکَ إِذ رَأیتَهُم ضَلُّو ألاَ تَتَبِعنِ أَفَعصَیتَ اَمرِی قالَ یَابنَ اُمَّ اِنَّ القُومَ استضعَفُونی وَ کادُوا یَقتُلُونَنی» و قالَ : «یَا بنَ اُمَّ لاتَاخُذ بِلحیَنیِ وَ لا بِراسی إِنی خَشیتُ اَن تَقُولَ فَرُّقتَ بَینَ بنیِ اسرائیلَ وَ لَم تَرقُب قَولی» ، «ای هارون، چرا وقتی دیدی مردم گرماه می شوند دست از متابعت من برداشتی؟ آیا با فرمان من مخالفت کردی؟ گفت : ای پسر مادرم، این قوم مرا ضعیف شمردند و نزدیک بود مرا بکشند» و گفت «ای پسر مادرم، گربیان مرا مگیر و دست از سرم بردار، من ترسیدم بگوئی بین بی اسرائیل اختلاف انداختی و گفتار مرا مراعات نکردی».

مقصود پیامبر(ص) این بود که موسی (ع) وقتی هارون را جانشین خود در میان آنان قرار داد به او دستور داد که اگر گمراه شدند و یارانی پیدا کرد با آنان جهاد نماید، و اگر یارانی پیدا نکرد خودداری کند و خون خود را حفظ کند و بین آنان تفرقه نیندازد. من هم ترسیدم برادرم پیامبر(ص) همین سخن را به من بگوید که : «چرا بین امّت تفرقه انداختی و مراعات سخن مرا نکردی، در حالیکه با تو عهد کرده بودم که اگر یارانی نیافتی دست نگه داری و خون خود و اهل بیت و شیعیانت را حفظ کنی»؟

اقدام امیرالمؤمنین (ع) برای جنگ با ابوبکر و عمر

فرمود : وقتی پیامبر(ص) از دنیا رفت مردم به ابوبکر تمایل نشان دادند و با او بیعت کردند در حالیکه من مشغول غسل و دفن آنحضرت بودم. سپس به قرآن مشغول شدم و با خود قسم یاد کردم که عبا بر دوش نیندازم مگر برای نماز تا آنکه همۀ قرآن را در یک کتاب جمع کنم، و این کار را انجام دادم.

سپس فاطمه را سوار کردم و دست دو پسرم حسن و حسین را گرفتم، و احدی از اهل بدر و سابقه داران از مهاجرین و انصار را فراموش نکردم مگر آنکه آنان را دربارۀ حق خود قسم دادم و به یاری خویش دعوت نمودم. ولی از همۀ مردم جز چهار نفر ندای مرا اجابت نکردند که سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر بودند. همراه من کسی از اهل بیتم نبود که با کمک او بجنگم و قوّت بگیرم حمزه در روز اُحُد و جعفر در روز موته کشته شده بودند من بین دو نفر احمقِ بد خلقِ ذلیل حقیر عاجز یعنی عباس و عقیل ماندم که این دو با کفر فاصله کمی داشتند.

لذا مرا مجبور کردند و بر من غالب شدند. من هم سخنی را که هارون به برادرش گفته بود گفتم : «ای پسر مادرم، این قوم مرا ضعیف شمودند و نزدیک بود مرا بکشند» پس من از هارون نیک پیروی کرده و با عهد پیامبر(ص) حجّتی قوی در دست دارم.

فرق سکوت امیر المؤمنین (ع) با سکوت عثمان

سلیم می گوید : اشعث گفت : عثمان نیز چنین کرد. از مردم پناه خواست و آنان را به کمک خویش طلبید ولی یارانی نیافت، لذا دست نگه داشت تا آنکه با مظلومیّت کشته شد. فرمود : وای بر تو ای پسر قیس! آنگاه که مردم بر من غالب شدند و مرا ضعیف شمردند و نزدیک بود مرا بکشند، اگر به من گفتند: «ترا حتماً می کشیم» از اینکه مرا بکشند مانع می شدم اگرچه کسی جز خود را نداشتم، ولی آنان به من گفتند «اگر بیعت کنی از تو دست بر می داریم و به تو احترام می کنیم و ترا مقرب می داریم و فضیلت می دهیم، و اگر بیعت نکنی ترا می کشیم» در اینجا بود که وقتی کسی را نیافتم با ایشان بیعت کردم بیعت من با آنان باطلی را بر ایشان حق نمی کند و موجب حقّی بر ایشان نمی شود.

هنگامی که مردم به عثمان گفتند : «خلافت را از خود خلع کن تا دست از تو برداریم» اگر خود را خلع می کرد او را نمی کشند، ولی او گفت : «خلع نمی کنم»، مردم هم گفتند: «ما تو را می کشیم» او از قبول سخن مردم خودداری کرد تا او را کشتند.

بجان خودم قسم، اگر خلافت را از خود خلع می کرد برایش بهتر بود، چرا که آنرا بناحق گرفته بود و در آن نصیبی برایش نبود و آنچه حقّ او نبود ادّعا می کرد و حق دیگران را تصرف کرده بود.

عثمان مقصّر در قتل خود

فرمود : وای بر تو ای پسر قیس! عثمان از دو حالت خارج نیست : یا مردم را به یاری خویش فرا خوانده ولی او را کمک نکرده اند و یا مردم از او خواسته اند تا یاریش دهند ولی خودش مردم را منع کرده است. برای او حلال نبوده که مسلمان را از یاری امامی هدایت کننده و هدایت شده که هیچ بدعتی نگذاشته و هیچ بدعت گذاری را پناه نداده منع نماید. اکنون که نهی کرده کار بدی کرده است، و مردم هم کار بدی کرده اند که او را اطاعت کرده اند! و یا اینکه ظلم و رفتار بد و موجب شده که بخاطر جور او و حکمتش بر خلاف کتاب و سنّت، مردم او را سزاوار یاری ندیده اند، همۀ اینها در حالی بود که همراه عثمان از اهل بینش و دوستان و اصحابش بیش از چهار هزار نفر بودند که اگر می خواست بوسیلۀ آنان از خود دفاع کند می نمود، پس چرا آنان را از یاری خویش منع نمود؟

سوابق جنگ و صلح امیرالمؤمنین (ع)

من اگر در روزی که با ابوبکر بیعت شد بقّیۀ چهل نفر که مطیع من باشند می یافتم با آنان به جهاد بر می‌خاستم. ولی روزی که با عمر و عثمان بیعت شد چنین نمی‌کردم، زیرا من بیعت کرده بودم و مثل من بیعتش را نمی‌شکند.

وای بر تو ای پسر قیس! مرا چگونه دیدی هنگامی که عثمان کشته شد و من یارانی یافتم؟ آیا پراکندگی یا تأخیر یا ترس یا تقصیری در جنگ روز بصره از من دیدی، در حالیکه آنان اطراف شترشان بودند؟ ملعون است کسی که با او بوده ملعون است کسی که در اطراف آن شتر کشته شده ملعون است کسی که بعد از آن بدون توبه و استغفار باز گشته است. آنان یاران مرا کشتند و بیعت مرا شکستند و عامل مرا قطعه قطعه کردند و بر من ظلم نمودند من با دوازده هزار نفر به سوی آنان رفتم در حالیکه آنان پیش از صد و بیست هزار نفر بودند. خداوند مرا بر آنان پیروز نمود و آنان را بدست ما کشت و سینۀ مؤمنین را شفا بخشید.

ای پسر قیس، جنگ ما را در روز صفین چگونه دیدی که خداوند پنجاه هزار نفر از آنان را در یک واقعه به آتش فرستاد؟

و ما را چگونه دیدی در روز نهروان، که با مارقین برخورد کردیم؟ در حالیکه آنان دین کسانی را داشتند که سعیشان در زندگی دنیا به گمراهی کشیده شد و گمان می کردند کار نیکی انجام می دهند. خداوند آنان را هم بدست ما در یک واقعه به آتش فرستاد، بطوری که ده نفر از آنان باقی نماند و از مؤمنین ده نفر را هم نکشتند.

وای بر تو ای پسر قیس! هیچ دیدی که پرچمی یا عَلَمی بدست من باز گردد؟ مرا ملامت می کنی ای پسر قیس، در حالیکه من همراه پیامبر(ص) در همۀ وقایع و جنگهایش بودم و در مشکلات پیشاپیش آنحضرت می رفتم. نه فرار می کردم و نه جای خود را ترک می نمودم و نه عجز نشان می دادم و نه جایگاه خود را خالی می گذاردم و نه پشت به دشمن می کردم، چرا که برای پیامبر و وصّی او سزاوار نیست که وقتی لباس جنگ پوشید و قصد دشمنش را نمود برگردد یا منصرف شود تا آنکه کشته شود یا خدا برایش فتح کند.

ای پسر قیس، هیچ دربارۀ من قرار یا عقب نشینی شنیده ای؟

ای پسر قیس، قسم به آنکه دانه را شکافت و مردم را آفرید، اگر روزی که با ابوبکر بیعت شد که مرا به داخل شدن در بیعت او ملامت کردی – چهل نفر می یافتم که بصیرتشان مثل آن چهل نفر که یافتم بود، خودداری نمی کردم و با آنان می جنگیدم، ولی نفر پنجمی نیافتم و دست نگه داشتم.

اشعث پرسید : یا امیرالمؤمنین، آن چهار نفر کیانند؟ فرمود سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر بن صفیّه قبل از آنکه بیعت مرا بشکند! چرا که او دوباره با من بیعت کرد: بیعت اوّل او که بدان وفا کرد زمانی بود که با ابوبکر بیعت شد و چهل نفر از مهّاجرین و انصار نزد من آمدند و با من بیعت کردند که زبیر هم در میان آنان بود من به آنها دستور دادم در صبح در حالیکه سرها را تراشیده اند و اسلحه همراه دارند بر در خانۀ من حاضر باشند. ولی کسی جز چهار نفر به گفتۀ خود وفا نکرد و به من راست نگفت: سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر.

بیعت دیگر زبیر با من هنگامی بود که او و رفیقش طلحه بعد از قتل عثمان نزد من آمدند و با اختیار خود و بدون اجبار با من بیعت کردند. سپس از دین خود برگشتند در حالیکه مرتد و بیعت شکن و زورگو و معاند و زیانکار بودند. خداوند هم آنان را کشته به آتش فرستاد.

و امّا آن سه نفر: سلمان و ابوذر و مقداد بر دین محمّد (ص) و بر دین ابراهیم ثابت ماندند تا به محضر خداوند محلق شدند. خدا آنان را رحمت کند.

ای پسر قیس، قسم به آنکه دانه را شکافت و مردم را آفرید، اگر آن چهل نفری که بیعت کردند به من وفادار بودند و صبح هنگام بر در خانۀ من با سرهای تراشیده حاضر می شدند قبل از آنکه بیعت ابوبکر برگردن من مُلزم شود و بر علیه او قیام می کردم و او را به درگاه الهی به محاکمه می کشیدم. و اگر قبل از بیعت عثمان یارانی می یافتم بر علیه آنان قیام می کردم و آنان را هم به درگاه الهی به محاکمه می کشیدم این عوف خلافت را برای عثمان قرار داد و در بین خود شرط کردند که هنگام مرگش به او برگردند و امّا بعد از بیعت من با اینان دیگر راهی برای جهاد با آنها وجود نداشت.

شیعه و ناصبی و مستضعف

اشعث گفت : بخدا قسم، اگر مسئله اینطور که تو می گویی باشد همۀ امت محمّد، جز تو و شیعیانت، هلاک شده اند؟

امیرالمؤمنین (ع) فرمود : ای پسر قیس، بخدا قسم همانطور که می گویم حق با من است، ولی از امت جز ناصبیان و بیعت شکنان و زورگویان و انکار کنندگان و معاندان هلاک نمی شوند کسی که به توحید تمسّک جوید و به محمد (ص) و اسلام اقرار نماید و از دین خارج نشود و ظالمان را بر علیه ما کمک نکند و عداوت و دشمنی بر علیه ما را در دل نگیرد، ولی دربارۀ خلافت شکّ داشته باشد و اهل آن و والیانش را نشناسد و به ولایت ما معرفت نداشته باشد و به عداوت با ما هم معتقد نباشد، چنین کسی مسلمان مستضعفی است که رحمت خدا دربارۀ او امید می رود و از جهت گناهانش بر او ترسیده می شود.

تأثیر این خطبه در قلوب مردم

ابان می گوید : سلیم بن قیس گفت : آن روز احدی از شیعیان علی (ع) نماند مگر آنکه صورتش بر افروخته شد و از گفتار حضرت شاد شد، بخاطر آنکه امیرالمؤمنین(ع) مسئله را شرح داد و آنرا اظهار نمود و پرده را برداشت و تقیّه را کنار گذاشت.

اَحَدی از قاریان قرآن نیز باقی نماند که دربارۀ خلفای گذشته (ابوبکر و عمر و عثمان) شک داشت و دربارۀ آنان خودداری می نمود و برائت از آنان را از روی تقوی و دوری از گناه کنار گذارده بود مگر آنکه یقین پیدا کرد و بصیرت یافت و عقیده اش درست شده و از آن روز شکّ و توّقف را کنار گذاشت.

همچنین در اطراف حضرت باقی نماند احدی از کسانی که بیعت با حضرتش را قبول نکرده بودند جز آنطور که با عثمان و دو نفر قبل از او بیعت نمودند، مگر اینکه ناراحتی در رویشان ظاهر شد و در تگنا قرار گرفتند و از گفتار آنحضرت ناراحت شدند، البته عدّۀ زیادی از آنان بصیرت پیدا کردند و شکشّان از بین رفت.

همچنین ابان از سلیم نقل می کند : روزی را بر عموم مردم ندیدم که از آن روز چشم ما را روشن تر کند، بخاطر پرده ای که امیرالمؤمنین (ع) برای مردم برداشت و حقّی که ظاهر نمود و مسئله و عاقبت کار را شرح داد و تقیّه را کنار گذارد.

شیعه بعد از آن مجلس و از آن روز زیاد شدند و سخن گفتند، در حالیکه قبلاً کمترین گروه لشکرش بودند و سایر مردم همراه حضرت می جنگیدند بدون آنکه علم به مقام او نسبت به خدا و رسولش داشته باشند. بعد از آن مجلس شیعه، اکثریت مردم و قسمت اعظم آنها شدند.

شهادت امیرالمؤمنین (ع)

این مجلس بعد از واقعۀ نهروان بود که حضرت دستور آمادگی و حرکت به سوی معاویه را می‌داد ولی طولی نکشید که آنحضرت به شهادت رسید. ابن ملجم لعنه الله او را با خدعه و ترور شهید نمود، در حالیکه شمشیرش مسموم بود و قبلاً آنرا مسموم کرده بود.

و صلی الله علی سیدنا امیرالمؤمنین و سلّم تسلیماً

***

حدیث دوازده کتاب سلیم‌بن‌قیس هلالی؛ نقل از کتاب «اسرار آل محمد (علیهم السلام)» ترجمه اسماعیل انصاری زنجانی، نشر الهادی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 16:22  توسط حسین کامکار  | 

الا ای آب...


بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد...

***

از زمان حسین، مقابل هر یزید،

میرسد این ندا، ز تربت هر شهید:

جان به عزت بده، تن به ذلت مده

لا أری الموت، إلا السعادة

***

کاروان حسین، به دشت غوغا رسید،

خون یاران همه ز عشق مولا تپید:

با ولایت بمان، مرد میدان بمان

لا أری الموت، إلا السعادة

***

محرم آمده ای مادر، ای به فدای چادر خاکی ات، اجازه میدهی پیراهن مشکی عزای حسین را به تن کنم؟

***

ترسم که اشک، در غم ما پرده در شود...

ترسم که اشک...

***

گفت: اشک، باید رازدار باشد...

آه حسین...

***

گفت: اشک باید رازدار باشد...

و این عکس هم باشد روضه مکشوف من... قدری آن را بنگر... شاید اشک رازداری برای من بنویسند...

تصویری از رود فرات

.

.

.

***

صلی الله علی الباکین علی الحسین...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 1:29  توسط حسین کامکار  | 

یزدان هنوز هم تفنگ ندارد...

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد

خودش می‌گفت: بعضی‌ها (یعنی خودش) تدریس خصوصی کردند تا دوستان بتوانند فیلم بسازند!!

چندین بار دستگیری توسط مراکز مختلف (و ظاهرا از جمله نیروی انتظامی) در حین ساخت رو هم بنویس پای حواشی‌اش؛

آخر مستندشان می‌نویسند: «و با تشکر ویژه از کسانی‌که...»

 

«یزدان تفنگ ندارد» سه‌شنبه در شریف رونمایی شد. موضوع فیلم حوادث پس از انتخابات است؛

اگر نظر مرا می‌خواهی به نظر من این مستند در نوع خود منحصر به فرد است و من منصف‌تر و به‌تر از آن ندیده‌ام؛

وقتی فکر می‌کنی از صدر تا ذیلش، از فیلم‌بردار تا تهیه‌کننده و کارگردان همه دانشجوی شریفی بودند، 85ای، 86ای و ... آن‌وقت معلوم می‌شود که قیمت کار چقدر است؛

البته هزینه فیلم هم به قولی کاملا دانشجویی بوده است؛ از حسن مددی تهیه کننده مستند شنیده شده است که: بابت هزینه دوربین هنوز هم مقروضیم! و با این حال، کارشان شاه‌کار است.

 

«یزدان تفنگ ندارد» فیلم 3-4 دانشجوی فنی است. برنامه امشب سینماهای کشور هم نیست. به قول بعضی‌ها کشش هم ندارد! ولی دانشجوها برایش دست می‌زنند جانانه! چون خودشان را در آن دیده‌اند؛ سبز، قرمز، آبی، طرفدار اسپانیا، برزیل، بچه‌های مشهد، پارک سه دختران و ساکنین محله امیر آباد!

 

وظیفه خودم دیدم که از این مستند در وبلاگ یاد کنم؛ از همه عوامل ساخت این مستند خاضعانه تشکر می‌کنم و آرزوی توفیق می کنم برای همه شان؛ که برای تفنگ نداشته یزدان مستند ساختند.

تیزر فیلم را از این‌جا دانلود کنید.

در این‌باره بنگرید به:

سهم خدا

12 بار برای ساختن "یزدان تفنگ ندارد" دستگیر شدم!

مستند «يزدان تفنگ ندارد» رونمايي شد

جشن رونمایی و اکران مستند «یزدان تفنگ ندارد»

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 0:38  توسط حسین کامکار  | 

پلورالیسم معرفتی؟!

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد

گاهی می‌شود که مطلبی می‌شنوی که هرچند ظاهرش آراسته به نازک‌خیالی و لطافت است، اما، حقیقت و باطن آن نه تنها بهره‌ای از حقیقت ندارد که دشمن خونین حقیقت و حقیقت‌جویی است.

مطالبی خیال‌انگیز و لطیف و خوش‌بو و خوش‌رنگ، مرا یاد پرت‌گاهی ژرف و عمیق می‌اندازد، هنگامی‌که در کناره‌ی آن می‌ایستی، به آسمان نگاه می‌کنی، نسیم موهایت را نوازش می‌دهد و از عظمت و شوکت و جلالی وسوسه‌گر و خیال‌انگیز که در صحنه‌ی مقابل چشمانت می‌بینی، دوست داری فارغ و رها و آزاد از هر قیدی، از بلندای آن به عشق پرواز، بپری و به این نیاندیشی که چه خواهد شد، وه که چه خیال‌انگیز و وسوسه‌گرانه... و وای چون استخوان‌هایت در ته دره در هم کوبیده شود و خورد شود و هلاک شوی... برایت نخواهد ماند جز مشتی استخوان شکسته و دردی جانکاه... شاید بیارزد!!

 

حکایت ما و ورطه‌ی عمیق «پلورالیسم معرفتی» نیز چنین است، در بدو امر، جوینده‌ی راستین و با قدم صدق، پلورالیسم را چاره‌ی تکثر آشفته‌بازار شلوغ مکاتب فکری و دینی می‌بیند، در این آوردگاه و صحنه‌ی نبرد فلاسفه، عالمان، متفکران و البته گاهی، پیام‌بران، انسان از کثرت نظرات متعارض متحیرانه نعره می‌زند و سخت گریبان چاک می‌کند، در بازاری که همه‌ی افکار متعارض و متناقض، داعیه‌ی "ما حقیم" را اعلام می‌دارند، چه بسا جوینده‌ی راستین و با قدم صدق، چاره‌ی کار را در «پلورالیسم معرفتی» بداند.

 

واژه‌ی پلورالیسم برگرفته از دو کلمه ی "Plural" به معنای جمع و"ism" به معنای گرایش است،بنابراین "Pluralism"در لغت به معنای تکثرگرایی ودر برابر فردگرایی (یا به عبارت به‌تر، انحصارگرایی) قرار دارد.

خواننده‌ی هوش‌یار ملتفت هست که بسیاری از دعواهای فکری، صرفا بر سر واژه‌ها و معانی الفاظ بوده است؛ لذا شایسته است قبل از کشیدن تیغ نقد، قدری معنای «پلورالیسم معرفتی» را کندوکاو کنیم تا گرفتار دعواهای واژگانی نشویم.

 

ادعای پلورالیسم:

«تمامی افکار واندیشه‌ها بهره‌ای از حق دارند، هر کدام به فراخور خویش، و نباید هیچ فکر یا اندیشه و یا مرامی را باطل دانست، چه این‌که عالم شناخت افکار و قضاوت در مورد نظرات، جای‌گاه مطلق‌اندیشی و «حق و باطل» کردن این و آن نیست، چرا که شناخت هر کدام از ما، محتمل است که دچار خطا بشود، کژی بپذیرد، و یا لااقل کامل نباشد، پس انحصارگرایی و خودحق‌انگاری و باطل دیدن غیر، در نگاه پلورالیست، مردود است.»

 

و البته چه بسا تقریر‌ دیگری از پلورالیسم باشد که دقیق‌تر و به‌تر از بند بالا باشد، اما به جهت تنگی مجال، ما را قوت آن نیست که به تمامی انحاء آن آن‌چنان که بایسته است بپردازیم. پس سخن را در مورد بند بالا ادامه می‌دهیم.

نگارنده‌ی این سطرها، به خوبی از غم جان‌کاهی که انسان را به ورطه‌ی پلورالیسم می‌کشاند آگاه است، لکن سخن در روان‌شناسی جذابیت این نحوه‌ی تفکر نیست، بلکه سخن از میزان درستی و دقّت آن است. در این بحث، ترازوی سنجش درستی را به پیش‌فرض‌های فیلسوفانه‌ی محل اختلاف نمی‌آلاییم و تنها به عقل بدیهی اکتفا می‌کنیم، در حد این‌که محال است گزاره‌ای با نقیض آن گزاره در عین حال صادق باشند. (به قول علما، محال بودن اجتماع نقیضین)

و باز خواننده‌ی نکته‌سنج و مدقق، توجه دارد که اگر چنین عقلی را نیز مخدوش بدانیم، خواسته یا ناخواسته به وادی سوفسطی‌گری کشیده می‌شویم و باید با چشمان خویش، حقیقت‌جویی را در مسلخ ببینیم، آه که درد حق‌جویی ما را به کجاها که نمی‌کشاند!

بسیار ساده است که تشخیص دهیم در آن همه مکاتب و نظریاتی که آن‌ها را مطرح کردیم، گزاره‌های متعارض فراوان یافت می‌شوند. گزاره‌های متعارضی که حداکثر یکی از آن‌ها می‌تواند درست باشد، وگرنه یا معنای تعارض را نفهمیده‌ایم و یا معنای درست بودن را!

 

 تعارض، یعنی جایی که دو گزاره نشود که هر دو صادق و درست باشند، مثلا این دو گزاره: «دکتر محمد مصدق، در تهران مرد» و «دکتر محمد مصدق، خارج از ایران مرد.»

و عدم تعارض، مثل این دو گزاره است که: «دکتر محمد مصدق، در تهران مرد» و «دکتر محمد مصدق، در خارج از تهران به دنیا آمد.» که همان‌طور که روشن است ممکن است هر دو درست باشند، برخلاف حالت متعارض که ممکن نبود.

و یا به عبارت دیگر، یک bit داریم که یا صفر است و یا یک، نمی‌شود هم صفر باشد و هم یک!

پس سخن از گزاره‌های متعارض و یا حتی متناقض است، از آن‌جایی که در مکاتب و نظریات مختلف، گزاره‌های متعارض وجود دارند، پس هیچ جان بیدار و وجدان هشیاری نخواهد پذیرفت این‌را که هر دوی این‌ها بر حق باشند، به این معنا که تمام گزاره‌هایشان در عین تعارض حق باشد.

بله، البته گاهی دو اندیشه‌ی به ظاهر متناقض و متعارض، تنها در ظاهر تعارض دارند و با دقت نظر و تعمق بیشتر معلوم می‌شود که این‌ها متناقض نیستند بلکه در طول یکدیگرند اما صحبت ما آنجاست که دو رأی متناقض باشند که در این حالت نمی توانند هر دو حق باشند.

 

گذشته از این، جوینده‌ی تشنه‌ی حقیقت که از سر حق‌جویی به این منزل کشانیده شده بود، بعد از این‌که با شیفتگی آیین پلورالیسم را پذیرفت، ناگهان متوجه می‌شود که خود این نحوه‌ی تفکر نیز منکران سرسخت و زیادی دارد، و آن‌گاه ملتفت می‌گردد که به جای رسیدن به جایی که همه را بحق بداند، مسلکی را گزیده است که خود این مسلک محل اختلاف بسیاری است و در وسط معرکه نبرد واقع شده است، و پا فشاری بر یک مسلک خاص، حتی بر «آیین پلورالیسم»، از آیین پلورالیسم به دور است. و باز در آن‌جاست که ملتفت می‌گردد «مکتب پلورالیسم» در عرض مکاتب دیگر عرضه می‌شود و نه در طول آن‌ها، برگزیدن «تکثرگرایی» به معنای نفی همه‌ی «انحصارطلبی‌ها»ست. به عبارت دیگر، پلورالیسم به حکم خودش مردود است. بعد از گذشت مدتی، شاهد جمعی از افراد هستیم که «تکثرگرا» هستند و جمعی دیگر که تکثرگرا نیستند. خود این جمعیت «تکثرگرایان» فرقه‌ای است از فرقه‌هایی که تا قبل از این بود، و مکتبی معرفت‌شناسانه است در عرض سایر مکاتب معرفت‌شناسانه که انتخاب آن به حکم خودش مردود است.

در این‌جاست که آن جوینده‌ی حق، تنها در صورتی می‌تواند به آیین و مرام پلورالیسم معتقد بماند که همان‌طور که در بند بالایی رفت، نسبت به پلورالیسم، انحصارگرا نباشد، و همان‌طورکه احتمال خطا را در معرفت انسان دخیل می‌دارد، در انتخاب مکتب پلورالیسم نیز چنین احتمالی را بدهد، چه این‌که پلورالیسم، مخالفان سرسختی نیز دارد. پس همان‌طور که مکاتب را با یک دیده نگریست و گفت: همه‌گی به حد خویش بهره‌ای از حقیقت برده‌اند، در این‌جا نیز صادقانه بگوید که «انحصارگراها» نیز بهره‌ای از حقیقت برده‌اند، و الا یک سر و دو سودا – و یا شاید یک بام و دو هوا- که نمی‌شود!

پس پلورالیست، نمی‌تواند نسبت به خود پلورالیسم هم انحصارگرا باشد و باید مونیزم یا انحصارگرایی را نیز به حکم خود پلورالیسم ارج بنهد و تصدیق کند که از حقیقت بهره‌مند است... و اگر چنین کنیم یا دیگر پلورالیست نیستیم و یا باید به ورطه‌ی شکاکیت و یا سوفسطایی‌گری فرو رویم و یا دچار تناقض‌گویی‌های پریشان بشویم.

پس علاوه بر این‌که پلورالیسم با عقل مبرا از پیش‌فرض‌های متافیزیکال در تعارض بود، پلورالیسم حتی با خود نیز در تعارض است و خنجرش همان‌طور که بر جان انحصارگراها فرود می‌آید، خویشتن را نیز بی‌نصیب نمی‌گذارد.

و آن‌گاه، جوینده‌ی خسته، سر در گریبان خود فرو می‌برد و با صدق از خود می‌پرسد: «آیا کسی که میگوید پلورالیسم مزخرف محض و باطل محض است طبق آیین پلورالیسم چه سهمی از حق دارد و آیا آن هم حق است و یا نه؟!»

حال این جوینده‌ی خسته و ناکام، که در این کویر بی‌آب، به سوی سرابی دویده بود، حالا چه چاره‌ای دارد برای جستن حقیقت و آیا اصلا چاره‌ای هست؟ یا باید یک سره یکی از جامه‌ها‌ی شکاکیت و یا تکثر گرایی را بر تن کند؟

آیا حقیقت را دست نایافتنی بداند و حال آن‌که گوش قلبش از جان خواهان شنیدن نوای خوش حقیقت است؟

 

و حالا، بگذریم از این بحث‌های فلسفی، خودمانیم، چیزی، شاید خود حقیقت، در جانش آوا می‌دهد که: من دست یافتنی‌ام اما نه برای هر کس، که برای آن‌که در راه رسیدن به من مجاهده کند، و دست از طلب ندارد تا کام او برآورم. به قول قرآن کریم:

«و الذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا و إن الله لمع المحسنین»

گاهی می‌بینیم افرادی را که در این جست‌وجو و پیکار، می‌بینیم که ضعیف ظاهر می‌شوند، یا فکرشان آشفته است و یا به اندازه‌ی لازم و کافی تلاش خویش را به کار نبسته‌اند و خوش‌دلانه و به خاطر نشناختن «حقیقت مطلقی که هر چه غیر آن باطل است»، به خاطر این‌که رخ زیبای مه‌تاب‌گون حقیقت را ندیدند، سر انکار بلند داشتند و این‌گونه اختلاف ارباب مذاهب و مکاتب را به گمان خویش چاره کردند، حال آن‌که به جانم سوگند، ورطه‌ی پلورالیسم، به سوفسطایی‌گری و شکاکیت نزدیک‌تر است تا با حق‌گرایی و حق‌جویی... و شاید اگر حسن ظن به خرج بدهیم بگوییم که غافل‌اند از توهینی که به ساحت پاک و مقدس حقیقت نموده‌اند... به تمام آنانی‌که عارفانه و عاشقانه جام شوکران حقیقت‌جویی را سقراط‌وار در طول تاریخ، نوشیده‌اند.

 

باشد که هدایت گردند... شمس جمال مولا صلوات

 

***

پی‌نوشت: شایسته است یکی از سخنان دکتر عبدالکریم سروش را در این‌باره بیاوریم تا سستی این رأی بیش از پیش آشکار شود:

«خطایی که بعضی‌ها مرتکب شدند این‌است که گفته‌اند: بله، ما هم به این قائلیم که مثلا در مسیحیت، مقداری مطالب حقّه هست. اما به جدّ، باید به اینان گفت که این پلورالیسم نیست. این مونیزم (و انحصارطلبی) است. یعنی به «یک حق مطلق» قائلند و چون دیگران هم علی‌الفرض، به بخشی از حق قائلند، می‌گویند بله آن‌ها هم قبولند. اما محل بحث این‌جا نیست. در پلورالیسم، بحث در باره "مختلفات" است. یعنی در آنجاها که اختلاف پیدا می‌شود یعنی اگر فرض کنیم در یهودیت و اسلام و برخی ادیان دیگر، اعتقاد به خدای واحد به یک نحو و در یک سطح است، در این‌جا دیگر بحث پلورالیسم معنا ندارد. پلورالیسم، وقتی است که فرض کنیم اوصافی برای خداوند بیان می‌شود که احیانا با اوصاف مورد قبول اسلام فرق دارد.»

 

دلم برای کسانی می‌سوزد که اتّباع از ایشان می‌کنند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 4:10  توسط حسین کامکار  | 

عفاف و حجاب

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد

سلام.

هم می‌دونید توی جامعه، گاهی سردی هست و گاهی زشتی. جهل هست و کوری و کری؛ بعضی‌ها مثل مرده‌ها هستند. اما بعضی‌ها، در قلبشون حیات هست. بعضی‌ها شعله حیات قلبشون خیلی نورانیه و جامعه رو به سمت نورانیت و معنویت و کمال و صفا پیش می‌برند. به سمت ایمان، به سمت صمیمیت و صداقت، به سمت الله.

توی جامعه آدم‌ها معمولا هم خوب هستند و هم بد. یعنی هر کسی رو که نگاه می‌کنی می‌بینی یک قدری از خوبی تو وجودش هست. یک قدری هم کمی و کاستی.

حقیقت اینه که بسیاری از کسانی که در جامعه می‌بینیم و حجاب کاملی ندارند، با این حال شعله‌ای از ایمان در قلبشون دارند که اون شعله مثلا تو نماز یا مناجات با پروردگار یا انفاق و ... بروز پیدا می‌کنه. هرچند که شاید بعضی گناه‌ها مثل همون بدحجابی، به اون ایمان قدری خدشه وارد کنه.

اگه نسبت به سرنوشت یک انسان علاقه‌مند باشی و او رو دوست داشته باشی، نمی‌تونی و در واقع، نباید نسبت به او بی‌تفاوت باشی.

حالا همه اینها مقدمه بود که بگم چرا دارم این‌ها رو می‌نویسم. اینها رو خطاب به کسایی مینویسم که شعله ایمان در قلبشون مشتعل هست؛ حتی اگه به گناهی مثل بدحجابی دچار باشند.

من، نه به عنوان یک کسی که به حقیقت مطلق دست یافته یا نقصی نداره، بلکه به عنوان یک برادر دینی که به برخی خواهران خودش به خاطر ایمانشون محبت داره این مطالب رو میگم.

به اون‌هایی که ایمان در قلبشون هست و پاکی و حیات: لینذر من کان حیّا (یس، آیه 70)

من شأن دخالت در حریم خصوصی کسی رو ندارم، حریم خصوصی اعم از اعتقادات و ...

اما همون‌طور که فطرت انسانی و همین‌طور قرآن کریم حکم می‌کنه، از سر محبت و با امید تأثیر این بحث رو مطرح می‌کنم. حالا اگه قصوری هست دیگه ببخشید به بزرگی خودتون.

اگه آماده هستید یه صلوات بفرستید تا شروع کنیم.

اللهم صل علی محمد و آل محمد

 

* ببینید، ما هم با توجه به آیاتی که توی قرآن کریم داریم و هم با توجه به روایاتی که از اهل بیت بهمون رسیده، در اینکه حجاب، از نظر فقهی واجبه تردید نداریم. یعنی اون چیزی که حقیقتا خدا برای اینکه پاک و باعفاف باشیم بهمون دستور داده، پوشش کامله که حدودش توی فقه بحث می‌شه.

آیا این پوشش، چادر یا لباس، آیا به معنای عفاف است؟ یعنی سؤالم این است که معنای زیبایی که روح ما از «عفاف» درک می‌کند، در همین چادر و چاقچور و ... خلاصه می‌شود؟ نه به هیچ‌وجه.

از دید قرآن، عفاف یک مسئله ایست که ریشه در روح و جان انسان دارد و اعمال انسان، تابع آن خصوصیت روحی بلند است در اصل.

عفاف، یک خصوصیت روحی، یعنی دوری از زشتی‌ها و هوس‌ها، یعنی خیلی ساده تسلیم خدا بودن، یعنی پاک بودن و خطا نکردن و ... است. یعنی عفاف خیلی عام‌تر از اون چیزی است که ما به اسم حجاب می‌شناسیم.

 

عفاف، در ابعاد مختلف انسان می‌تواند ظهور پیدا کند: در نگاه کردن، در سخن گفتن، در لباس پوشیدن، در فعالیت اقتصادی کردن، در نوشتن، و حتی در فکر کردن. آری در همه شؤون انسانی که اخلاق معنا دارد عفاف و عفیف بودن هم معنا دارد، حتی در عمیق‌ترین نقاط وجود انسان، یعنی قلب.

ممکن است کسی حد عفاف را در پوشش نگه دارد اما در سخن گفتن دریده گو باشد یا فکرهای ناپاک داشته باشد یا منش ناپاک داشته باشد.

پس عفاف، آن روحیه بالا و متعالی، الزامات مختلفی در ساحت‌های مختلف انسان دارد. هر کسی به اندازه شدت عفاف، ممکن است کم و بیش در برخی از ساحات، الزامات عفاف را رعایت بکند یا نکند.

 

با توجه به مطالب روشنی که امامان پاک ما فرموده‌اند در مورد حجاب، مشخص می‌شود که یکی از اجزاء عفاف (و نه همه آن) پوشش است. یعنی اگر پوشش، به عنوان یکی از اعمال انسان که در پاکی او تأثیر دارد، اگر کمتر از حد واجبی که پیامبر و امامان علیهم‌السلام اشاره کرده‌اند رعایت کنم یکی از اجزاء عفاف را ندارم، هرچند ممکن است سایر الزامات آن را (مثل عفاف در کلام، یا در فکر یا ...) داشته باشم. یعنی آن قسمت از عفاف که به پوشش مربوط می‌شود را ندارم، هرچند به سایر اجزای عفاف پایبند باشم. یعنی دایره عفاف، بزرگ‌تر از دایره حجاب است. اما حجاب نیز درون این دایره هست.

 

علاوه بر این، این نحو پوشش (یعنی حجاب اسلامی) چند اثر بسیار خوب به همراه دارد:

یکی اینکه برای خود شخص حقیقتا ایجاد معنویت می‌کند. این یک حقیقتی است و حتی در نماز هم به آن توجه شده است. یعنی از خانم‌ها خواسته شده که با حجاب کامل در حضور پروردگار به نماز بایستند، شاید یکی از اسرار آن همین است که پوشیدگی و حجب و حیا به زن حقیقتا معنویت و نورانیت می‌بخشد؛ بیش از آن مقداری که به مرد معنویت می‌بخشد.

دیگر اینکه اصلاح این پوشش، مقدمه‌ای برای بهتر شدن جامعه است. توضیح اینکه خوب شدن جامعه‌ها (خوب یعنی با ایمان، پر نشاط، یعنی با صداقت و صمیمیت، یعنی آزادی در کنار مسئولیت و ...) برای خوب شدن جامعه‌ها، تغییرات یک‌دفعه و ناگهانی ایجاد نمی‌شوند. خوب شدن از آنجا ایجاد می‌شود که افرادی که خوبی و درستی را می‌شناسند سعی کنند خوب‌تر و بهتر و باایمان‌تر و بانشاطتر باشند. تغییرات اجتماعی بسیار پیوسته و شبکه‌وار رخ می‌دهد. عالمی می‌گفت: اگه خوب‌ها خوب‌تر شوند، بدها هم خوب می‌شوند.

یعنی خوب‌تر شدن یک نفر، روی خوب‌تر شدن جامعه تأثیر می‌گذاره. یعنی شما مثلا وقتی نمازشب می‌خونید هرچند در ظاهر یک کار فردی و شخصی انجام دادید اما جامعه رو یک اپسیلون نورانی‌تر کردید. همین اپسیلون‌هاست که می‌تونه جامعه رو بهتر یا بدتر بکنه. برای اینکه وضع بهتر بشه (که با امید و توکل و ایمان میشه، ما دیدیم که میشه) برای اینکه بهتر بشه باید ماها، اون یک اپسیلون خودمون رو کامل ادا کنیم.

جامعه ما اصلا مطلوب و مبتنی بر ارزش‌های اخلاقی و عرفانی نیست. اما هر قدم ماها، یک اپسیلون جامعه رو به حالت ایده‌آل خودش نزدیک‌تر می‌کنه و همین اپسیلون‌ها باید جمع بشه.

 

نکته دیگه این‌که حجابی که از روی ریا و یا از روی اجبار و زور باشه اون نورانیتی که گفتم رو ایجاد نمی‌کنه و اصلا هم خوب نیست. اون چیزی که به کارهای انسان‌ها ارزش می‌بخشه، انتخاب و اختیار با آزادی و اونهم با نیت خالص است نه برای ریا.

اگه گفته میشه که حدود حجاب رو کامل رعایت کنید، منظور این نیست که هر چی ما میگیم باید گوش بدید! منظور انتخاب از آزادی و برای خداست. یعنی دعوت میشه که به خاطر خدا پاکی و عفاف رو در پوشش رعایت کنید. حجاب زوری یا حجاب ریایی نه تنها برای خود شخص ارزش اخلاقی محسوب نمی‌شه بلکه برای خود شخص ضدارزش هم هست؛ هرچند که آفات کمتری برای جامعه داشته باشه.

 

نکته آخر اینکه این حجاب، از نظر پیامبر و امامان علیهم‌السلام مهم است. البته نه اینکه مهم‌ترین باشه، نه. ولی بی‌اهمیت نیست. مثلا تو قرآن، اینهمه تأکید روی نماز هست. روی حجاب تأکید کمتری هست، ولی تأکید هست. می‌خواهم بگم نماز، یعنی سخن گفتن انسان با خدا به همان نحوی که خود او دستورش را داده و فرموده، بسیار مهم‌تر از حجاب است. ولی همو که با رحمانیت و رحیمیت و رأفت و کرم و غفران، ما ها را در نماز می‌پذیرد، همو گفته که حجاب یا سایر احکام شرعی را رعایت کنیم. این تأکید به خصوص در روایات بیش‌تر فهمیده می‌شه. ایشالا حالا اگه فرصت شد تو فکرم بود سعی می‌کنم مجموعه احادیثی در مورد حجاب و عفاف گردآوری کنم. اگه گردآوری کردم برای شما هم می‌فرستم. این رو می‌خواستم بگم که پوشش، نه قدر بعضی از واجبات خیلی مهم مثل نماز، اما به قدر خودش در بیان امامان ما مهم و جدی شمرده شده است.

 

یک کتابی هم بود که تازگی با اون آشنا شدم و خیلی ازش استفاده بردم. در اینکه خودم رو بهتر بشناسم و قدر و ارزش خودم را بدانم، خیلی کمکم کرد. می‌خواستم به شما هم معرفی کنم که اگه خواستید مطالعه کنید: آزادی معنوی، از شهید مطهری

 

ایشالا سلامت باشید.

برای اینکه ایشالا جامعه‌ی سالم‌تر و باایمان‌تر و پرنشاط‌تری داشته باشیم هم یک صلوات بفرستید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد.


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 23:20  توسط حسین کامکار  |